تراژدی درد

یک چیزایی تو بچگی هر کس وجود داره که تو رفتارهای بزرگسالیش خیلی اهمیت پیدا میکنن. نمونه اش همین رجب ما. نسبت به مریضی و بیماری حساسه یعنی اونقدر که وقتی میبینه یکی بیمار شد از 4 فرسخیش فرار میکنه. اصلا تحمل و بردباری این را نداره که ببینه کسی مریضه و بتونه براش کاری انجام بده. مثلا هروقت مانی مریض میشه که شکر خدا زیاد هم نبوده رجب همیشه یکجایی خودش را گم و گور کرده! از دکتر بردن طفره رفته از دارو خریدن شانه خالی کرده و پرستاری کردنش هم بخورد توی سر من!

حالا این از بچه اش. وقتی من مریض باشم اوضاع بسیار حادتره! زمام زندگی از دست میره که هیچ یک زلزله ای هم تو خانه  و روابط ما رخ میده. بعد از هر بیماری حداقل یک دوره قهر و جر و بحث بوجود میاد. مثلن همین آنفولانزای اخیر من. رجب یک حساب سر انگشتی میکنه و مثلا 20 ساعت بهت فرصت میده که خوب بشی و سریعا شروع کنی به انجام وظایف کما فی سابق! حالا اگر کمی هم چربترش کنی باعث شیرینی بیشتر خودت است! در این بین توصیه میکنه که حتما بری دکتر. پیگیری هم میکنه که چرا نرفتی و ... اصلا هم مهم نیست با تب 41 درجه چطور میتونی بری باید بری تا زودتر خوب بشی! شاید با آژانس. اما ازش توقع دکتر بردنت بیجاست چون اخم و تخم میکنه. اگر هم فرشته روی شانه راستش براش دعا بیاره میبردت دکتر اما محال ممکنه بیاد تو مطب. بیرون تو ماشین منتظر میمونه چون جای پارک نیست یا زشته دکتر زنان ببینتش و ... بعد میبردت دم داروخانه تا بری دارو بگیری و دو سه تا غر میزنه که چرا لفتش دادی! شاید هم برسوندت خونه و خودش ظرف 12 تا 24 ساعت بعدی برات داروهات را بیاره!

وقتی مریضی باید همه چیز مرتب و منظم باشه. بچه ساکت باشه. سرویس دهی دقیق و حتی باشکوه تر باشه. نری تو اتاق بخوابی. ناله نکنی. آه نکشی. گریه هم نکنی! از همه فجیعتر اینکه کسی هم ندونه تو مریضی چون ناراحت میشن! مخصوصا مادر جان که ممکن است اراده به نزول اجلال فرموده باشند و بهشان بر بخورد!

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که مدتیه زانوی من درد میکنه. شاید بقایای آنفولانزاست یا مورد دیگری و باعث میشه تا نتونم درست به وظایفم عمل کنم. و با هر حرکت ناله و فغانم به راه باشه. دیشب دیدم رجب تو قیافه است. میگه تا من چیزی میخوام تو زانوت درد میگیره!!! و استدلالش هم اینه که وقتی برای کار خودت پا میشی آخ نمیکنی! و اگر خیلی مریضی سر کار نرو...

درحالیکه اصلن اینجوری نیست. تا بتونم تحمل میکنم و چون کارمندم چند روز مرخصی گرفته بره مزدوج بشه، مجبورم در تجارتکده را باز نگه دارم.

اینجا میخوام یک اعترافی بکنم. راستش الکی گفتم رجب از امتحانش سر بلند بیرون اومده. هیچ کاری هم برای من نکرد. تازه غر هم زد که چرا ساعت داروی من بد وقتیه. فقط شب اول که حالم خراب بود و باباجانشان باعث زحمت بودند از رستوران غذا گرفت که تازه دیشب گفت خیلی زشت بود که بلند نشدی غذا بپزی برای بابام....

دیشب بعد جر و بحث طاقت فرسایی که بالاتر ار تحمل من بود رجب اعتراف کرد که مامان جانش برای رسیدن به هر خواسته ای تمارض به بیماری میکرده و از وقتی یادش میاد همیشه مامانش مریض و ناخوش بوده. مثلا برای ازدواج و دور شدن بچه ها مریض میشده و انها مجبور بودند خانه نزدیک مادرشان بگیرند. اگر کسی بره مسافرت بدون ایشان مریض میشوند چون دلتنگ میشوند اما اگر بروند مسافرت دلشان برای بقیه که نیامده اند تنگ نمیشود! دم عید بیمارند و باید بروند بچه ها و عروسها مخصوصا خانه تکانی. هر موقع مهمانشان بودیم مریضند و کمرشان درد میکند یا قلبشان بی حال است و باید بروی صاف در مطبخ! نروی هم بلاخره صدایت میکنند و بار بر پالانت میگذارند!

احساس میکنم در اینجا به من ظلم شده و میخوام برم اول مادر رجب را بکشم و بعد خود رجب را! دست آخر هم بابای بدبختش را که از من بختش سیاه تر است چون هروقت مریض شده خودم دیدم که مامان رجب میگه هیچیش نیست ترسیده! یا آشوب میکنه و میخواد جلب توجه کنه... یکبار مدام بابای رب بالا میاورد و فشارش 6 بود اما مامانش با اخم گفت: بلند شو هیچیت نیست چرا الکی بچه ها را ناراحت میکنی؟

به نظرتون چکار کنم یکی دو ماه مامان رجب را نبینم فقط درحدی پیشنهاد بدین که باعث نشه رجب را هم دیگه نبینم!

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

الهي محبوبه بانو! چه ظلمي بهت ميشه؟ شايد مشاوره رفتن كلي كمك كنه. منو عسل كه زياد و در موارد متعدد از اين روش استفاده كرديم و كار ساز هم بوده. برات فقط دعا مي‌كنم خدا بهت صبر بده.

سميه

ببینم این پست من بود یا تو؟؟؟؟[متفکر] البته بخش آخرش کاملاَ برا منه[ابرو] اما تو یه مورد اختلاف داریم... ببین بچه های که تو این جو بزرگ میشن مثلاَ مادر شلخته ای دارن دو حالت دارن یا بچه هم شلخته میشه یا به شدت تمییز... چون به انداه کافی کثیفی دیده... حالا همین شرایط و برا مامان عزیزترین فرض کن..میگم همین شرایط بلااغراق کاملاَ عین همین[نگران] با این اختلاف که در صورت بیماری بنده عزیزترین میشود پدر!!!!!!! ببین در مورد پارگراف آخر به هر نتیجه ای رسیدی عاجزاَ منم راهنمایی کن... من که بریدم از دست ناله های گاه و بیگاه مادر شوهر عزیز...

محبوب

چه سخت.بیچاره بچه هاش بعد یه سوالی تو چجوری تا الان تحمل کردی؟ یعنی کلا قاطی نمیکنی؟در مورد سوالتم نمیدونم چون خودم نمیدونم چی کار کنم که یک هفته نبینمشون

مریم

محبوبه جونم...از اونجایی که خودمم بعد سرما خوردگی زانو درد گرفتم...میگم..شایدیه ویروسه..نمی دونم..اما من از این جوراب بلند گرفتم...یه قرص های ژلاتین دار هم هست...غضروف سازه..فکر کنم...می تونی از داروخونه بگیری.. کمی طول کشید تا خوب بشه..اما الان خیلی بهترم اما در مورد سوالت...نمی دونم..چون فکر می کنم...مادرشوهرت...سنی ازش گذشته.. و به رفتارهاش عادت کرده... اخلاقش عوض بشو..نیست.. اما بهتره روی همسرت کار کنی... مطئن ام یه راه حلی پیدا می کنی... خفن.. مواظب خودت باش..زانو تم گرم نگه دار...[قلب] راستی اگه تونستی..یه پست طنز واسه ولنتاین بیا..[ماچ] Happy valentine ایضا...[گل]

لیلی

حالاخوبه اقارجب اعتراف کرده!

سارا

[ناراحت]همین که رجب اعتراف کرده یعنی می دونه ریشه احساس فرارش از بیماری چیه. درمانشو نمی دونم ولی حتما یه راه حلی براش هست عزیزم (با یه کاردان مشورت کن) ایشالا زانوت زود خوب شه

همدم

حالا باز خدا را شکر که این آقا رجب اعتراف کرد بابا این حرکاتی که در میاره اشتباهه و یک ریشه ای داره .....چون علی آقای ما در هر صورت تمام اعمال و رفتارشون بدون عیب و ایراده که البته این را مادرشون در مخشون کرده[عصبانی] هر راه حلی بهت دادن قربونت خواهری کن و به ما هم بده[نیشخند]

مریم

امروز یه مسیج برام اومد با این مضمون میدونی فرق حادثه با فاجعه چیه؟ حادثه اینه که تو مادر شوهرتو بندازی تو آب و فاجعه اینه که اون شنا بلد باشه [نیشخند] طفلی آقا رجب از بچگی یکی رو دیده که همیشه دم از مریضی میزنه حساس شده به این موضوع،منم میگم باید از یک مشاور کمک بگیری.بیچاره پدر شوهرت راستی هر وقت مادر شوهرت گفت جاییم درد میکنه شما هم بگین ما هم همینطور و حسابی بنالید باور کن من تجربشو دارم [چشمک]

زهرا

عجب مصیبت عظمی ای بود !!! خدا صبرت بده !