داماد بد شانس ما

سلام

طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق.

چند روزه مامان و بابای رجب خونه ما هستن. منم درب و داغونم. یک دو ساعت عصرها کپه مرگمون را میزاشتیم گشنگی از یادمون بره که اونم دیگه نمیشه! البته میگن برو بخواب اما عواقب داره... بعدا هزار تا حرف و حدیثه که ما اونجا بودیم عروس همش خواب بود. البته این شامل حال رجب نمیشه...شده مامانش بزور میندازتش توی تخت و براش لالایی میخونه که بچش با اون هیکل خدا نکرده ضعف نکنه! تازه جلوی رجب هیچی نمیخورن که هوس نکنه... من هم به دوربین خیره میشم! (بقول زمزم جون)

خدایی، جدای همه لوس بازی های عروس و مادرشوهری انصافه یکی که روزه نمیگیره بره خونه مردم روزه دار لنگر بندازه؟ تازه خونش هم نزدیک باشه ،ما هم فرار نمی کنیم، ماه مبارک هم بلاخره تموم میشه، همه چیز هم آرومه، 15 روز پیش هم اینجا بودن...انصافه آیا؟؟ درکشون نمی کنم بخدا...

چند وقته دست بابای رجب درد میکنه. اون دفعه که جاتون خالی بساطی داشتیم. یک گرفتگی ساده بود که چنان کاشونی بازی درآورد که بیا و ببین! من و مامان رجب میخواستیم ببریمش دکتر، مگه میومد؟ میگفت من باید بچم را ببینم شاید دیگه ندیدمش... خلاصه رجب اومد و بردش درمونگاه. اونجا چنان آشوبی به پا کرده بود که دکتره ازش نوار قلب گرفته بود و آزمایش و ... تا نصفه شب علاف جواب آزمایش بودن . دست آخر هم یک مسکن زده بودن گفته بودن برو به سلامت... ساعت دو اومدن خونه کم مونده بود باباهه بشکن بزنه! درد و استرس از بین رفته بود سرم هم بهش زده بودن و یک چرت مشتی هم زده بود و ...گور بابای بقیه...

فرداش هم رفتن دکتر که براش دیکنوفناک تجویز کرده بود که بخاطر عدم وابستگی به دارو!!!! نزده بود... البته که هنوزم بعد 20 روز دستش را زیاد حرکت نمیده ولی یقه خدا را هم ول نمیکنه...میگه گناه من چیه که باید درد بکشم؟ ( والا من که جای نوه اش هستم گاهی از شدت کمر درد نمیتونم راه برم یا بشینم یا بخوابم حتی)

میدونم بدجنس شدم اما واقعا اعصابم نمیکشه دیگه. میدونم آدمها وقتی پیر میشن دوست دارن همه نازشون را بکشن و مثل پروانه دورشون بچرخن و ... اما هر چیزی تو این دنیا هزینه خودش را داره. حداقل هزینه نگه داشتن بچه هات تو پیری در کنارت اینه که اینقدر با زبان دلشون را نشکنی و آزارشون ندی (وبا زبان بدن... از قیافه اسمش را نبر همینجور لغوز و فحش تراوش میکنه اغلب! جوری میگه ربیعه جوووون که یک تریلی پشتش داره میاد برات...)

----------------------------------------

چهارشنبه اون هفته عروسی داریم. عروسی پسر خاله ام که خیلی هم برای من عزیزه. خیلی پسر خوب و با حالیه. و البته بد شانس!

دیروز سر کارش یک لحظه خم میشه چیزی را برداره، از بالای کامیون یکی شوت میشه رو گردنش! اولش که خیلی ترسوندنشون و گفتن شاید قطع نخاع بشه و جراحی فوری لازمه و ... اما بعد که جواب اسکن اومده خدا را شکر فقط کوفتگی بوده...

حالا داماد بدشانس ما بجای کروات در عروسی با گردنبند خواهد درخشید... دعا کنید زودتر خوب بشه . گناه داره. تالار هم شرایط کنسلیش ناعادلانه است. تازه برای پاتختی هم سالن گرفتن...

پیشاپیش عید فطر بر شما مبارک.

 

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زمزم

[خنده] یعنی تصورت میکنم چه حالی میشی و هستی در جوار مادر شوهر و پدر شوهرت کلی میخندم! اون عکس العمل هات...برخوردات باحاله ای وای...طفلی پسرخاله :( وههههه...من پس میبینمت این سفر دیگه! من اول ئوکه دروازه قران واسیدم.[نیشخند] لهجه غلیظوم تو حلقت!

خلوت

باز هم خدا رو شکر بابت پسر خاله که به خیر گذشته به نطر من بهترین دعا واسه خودمون اینه که پیر که شدیم توقعمون در حد صفر بشه یعنی بپذیریم که بابا دیگه بچه های این دور و زمونه واسمون همچین هواداری نخواهند کرد اگه به اینجا برسیم یعنی واقعیت رو پذیرفتیم و شرایط برامون آسون تر میشه

حدس می زنم پیر که بشین جوونهایی هستن که به شدت از شما در رسانه ی زمان خودشون انتقاد کنن...

سعید مسعود

سلام به شما و خوانندگان یک پیکان قراضه دارم که داخلش و چعبه اش پر است از کتاب.کتابهای خاص ، کمیاب و نایاب(کهنه و نو) .همه از آب گذشته.حتی عامع پسنداش هم مورد تایید عده ای کتابخون حرفه ای هستند چه برسه به کتابهای خواندنی و عمیقش. بصورت سیار می چرخیم و هر جا ، جا دیدیم و چشم ماموران سد معبر را دور ، کتابها را روی کاپوت جلو و جعبه عقب و دور تا دور سقف و باربند می چینیم.دل نازکی هم داریم که به تقاضاهای تخفیف نه نمی توانیم بگوییم.البته در حد معقولش. به رفتارهای اجتماعی مردم هم علاقه مندیم.برای همین برخوردهایشان با مقوله کتاب را به زبانی نزدیک به طنز ، در همین وبلاگ وهمچنین در پیجی در فیس بوک می نویسیم.(صفحه ای به نام کتابفروشی سیار سعید) سفارش کتاب می پذیریم.کتابهایی هستند که به جرات میگویم منحصربفرد هستند و در دست ما هستند چون ما به خونه ها می ریم برای خرید کتاب ؛ این جور کتابهای تک و ویژه هم گیرمان می آید. لیست کتابها را تا جایی که ممکن بوده در یکی دوتا از پستها نوشته ام.ولی نه همه ی آنها را ،ولی با مطالعه همینها دستتان می آید که چه مدل کتابهایی را عرضه می کنم.تقریبا همه ی کتابهایی که دستفروش ها و نایاب فروشی ها

محیصا

محبوبه جان سلام آلان ساعت یک ربع ببه دو بعد از نیمه شبه و آرشیوت را تموم کردم از ابتدا هرچی خواستمبرات کامنت بگذارم باخودم گفتم صبر کن تا آخر و حالا کلی حرف دارم باهات ولی چشمام یاری نمیکنه تا فردا انشالله. فقط میگم خیلی روان مینویسی و عالی[گل]

همدم

یعنی درکت میکنم در حد تیم ملیییییییییییی ...گفتی کاشونی بازی و کردی هلاکم[نیشخند] من دیر پستت را دیدم ولی خداییش چقدر مهمونداری تو ماه مبارک سخته ها ..آخه یعنی چی خونشون نزدیکه باز خونه تو میمونن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که تو کلم نمیره به قرعان !!!!! ایشالله عروسی هم خوش گذشته[چشمک]

نگین

سلام بلاگتون رو دیدم مطالب خوبی داشت ازش استفاده کردم اگه دوست داشتید از وب سایت ما هم دیدن کنید مطالبش راجع ساختمان هوشمند هستش مثل بیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند دسترسي و كنترل از راه دور خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و .. اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید ممنون که به من سر میزنید http://mehestan.org

ماشا

سلام و سپاس از حضور صمیمی ات. از خواندن نوشته هایت لذت میبرم.انگار که یک راوی حرفه ای می نویسد.شیرین و ظرافت کلامت در نوشته هایت جاری است. باز هم سپاس برای دیدارهایت..

حسين

اول از اسم وبلاگتون خيلي خوشم اومد و آلانم از نوشته هاتون. فقط نمي شه نظر داد. موفق باشين

یک بنده خدا

سلام من تصادفی وبلاگتون اومدم مطلبتونو خودم خدا هرچه زودتر فرزند نازنینتونو شفا بده ولی لحن نوشتاری در مورد خانواده همسر خیلی دلگیرم کرد منم خانوده همسر شهرستانند و وقتی میان ده روز می مونن و شاغل هم هستم و در امد همسر کفاف مهمونی نداره و اغلب خرج و مخارجارو سعی می کنم تقبل و یا مدیریت کنم و با وجود مشکلات فراوانی که دارم ولی اگه شما برادی داشتین و مادرو پدرتون خداییش به هر بهونه ای اصلا بهونش مهم نیست میرفتن دیدن ژسرشون و عروسشون حتی شده به طور ناشناس در وب با این ادبیات صحبت میکرد ناراحت نمیشدین. مادری که زحمت کشده و اون کسی رو که تکیه گاهتونه و این شلواراو کفشاو ...را از جیب اون میخرید واقعا حقش این نیست همچنین پدرش ادما وقتی پیر میشن محبت و توجه نیاز دارن این روزا برای همه ما وجود داره فکر کنید پدرو مادر خودتون باشن اگر با زاینچنین صحبت میکردید باید به مادر به خودتون شک کنیدشما یک مادرید !