سلام

گفتم بیام عجله ای 2-3 خط بنویسم از حالم بی خبر نمونین. اون تعریفای ابیانه و کاشانم به زودی . قول قول

مامان و بابام رفتن حج و جمعه شب برمیگردن.شکر خدا این سری عمه خانم باهاشون نرفته وگرنه همش باید دعا دعا میکردیم شری به پا نکنه و مامان بدبخت را نچزونه! باورتون میشه این دو تا اولین مسافرت دو نفره شونه که دارن با هم میرن. بعد 38 سال زندگی مشترک. قدیم زندگی واقعا مشکل تر بوده ها. من شخصا زندگی تو این دوره زمونه را ترجیح میدم.

رجب رفته دانشگاه من و مانی هم امشب جل و پلاسمون را جمع میکنیم مریم خونه مامان. طفلک خواهر بزرگه امروز کارگر برده و دارن تمیزکاری میکنن... منم از هفت دولت آزاد. تنها هنرم این بوده که سبزی قرمه آماده گرفتم و بسته بندی کردم براشون!!!

کادو هم براشون میخواستیم کاناپه بخریم اما دیدیم احتمالا بخون خونه شون را عوض کنن شاید زیاد به درد نخوره اینه که سه تا خواهرها باهم یک ظرف شیرینی نقره کاری خریدیم 270000 ت. از همینها که کریستالن و چند تا گل نقره دور و برشون چسبوندن. من ندیدم هنوز حالا بشه عکسش را براتون میذارم. در همین راستا 3 دست فنجان کریستال هم خود مامان داشتن اونها را برده به خرج خودشون گل زده فکر کنم سه دستش شده 450 ت. اینم یک کاریه که مد شده دیگه. البته یکجورایی بهتره تا اینکه بری ظرف کریستال چک بخری 500ت بیفته بشکنه و خلاص! باز این میشه گلش را برداری بذاری روی ظرف جدید.

گفتید چرا از مانی نمینویسم؟ ببخشید من کلا خیلی تریپ مامان بازی و اینها ندارم. البته خیلی باهاش صفا میکنم اما ترجیح میدادم مثلا بجای نوزاد یک بچه 14-15 ساله زبون فهم به دنیا می آوردم میرفتیم با هم عشق و حال. زیاد با آدم زبون نفهم میانه ندارم!! اینه که یکبار یا نهایتا دو بار یک چیزی میگم دفعه سوم داد و هوارم میره آسمون! تصور کنید من معلم دبستان یا فجیع ترش مربی مهد بودم... احتمالا این آپ را از امین آباد ارسال میکردم! حقیقتش اینه که هرچه مانی داره بزرگتر میشه من خوشحال ترم و بیش تر از وجودش لذت میبرم. کلا این تز را که میگن بچه با بزرگ شدنش مشکلاتشم بزرگ میشه قبول ندارم... از این مشکل بزرگتر که بیخود ونگ بزنه و هیچی نفهمه!! والا

شما ریاضی بلدید؟ منظورم ریاضیات پیشرفته و اینها نه! همین ضرب و تقسیم.ابتدایی خودمون. تازه بدون ذهن با این ماشین حسابها! قربون دستتون تورم را یک محاسبه بکنید که دیوانه شدم از بس فکر کردم یا اینها ارقام چرت میدن یا من خل شدم!

من برم که هزار تا کار دارم. بانک باید برم. ریشه موهامو رنگ کنم . لباس بخرم و ...

پ 1: دوستای گلم که جدید اینجا اومدن خانم سوزی ، مادری آرتین و ستاره جون: خیلی صفا آوردین و سلام دوستای من

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه

منم با این جمله که بچه هر چی بزرگتر میشه دردسرشم بیشتر میشه موافق نیستم ،مورچه من که یه خودکفای تمام عیاره ؛گاهی فک میکنم خدا با دادنش جبران همه کمکاریاشو واسم کرده ؛ایشالله که لایقش باشم ...

شهرام مهدیزاده

سلام و ارادت

ماشا

سلام دوست خوب من. سفرشون بسلامت و حجشون قبول و دلشون شاد. واتوره با (( نگاه)) به روز است. چشم به راه نگاه شماست.

lalikue

ولی بچه‌ها کلا شیرین هستن قبول کن

سنی

چه جالب ربیعه...نمی دونستم اینجوری مد شده ایران الان. امیدورام تا قبل از امدن مامان اینا به همه کارهات برسی. نظرت رو راجع به بچه ها قبول دارم هر چی بزرگتر میشن راحت تر میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد.مانی رو ببوس[ماچ]

مادری آرتین

دلمون تنگیده کی میای پس ربی جون [ناراحت]

دختر دایی

سلام ببخشید یه سوال داشتم. یک بار اتفاقی به وبلاگتون برخوردم و دیدم که نوشتین رفتین لیزر. خواستم بدونم راضی بودین و اینکه اگه ممکنه آدرسش رو برام بزارین.ممنون میشم.[قلب]

شهرام مهدیزاده

سلام - روز زن و روز مادر رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در همه مراحل زندگیتون موفق باشید

مادری آرتین

روزت مبارک ربیعه بانو ....[گل]