عمه در فشان ما

سلام

خدا همه رفته گان را بیامرزه مخصوصا عمه خانم بزرگ مامان منو که خداییش یک حرف زده چسبیده به ذهن من و ول کن هم نیست! این عمه خانم که دو سال قبل در آستانه عروسی خواهری دار فانی را بیخیال شد و به آسمان پر کشید، شبیه این عمه خانمهای فیلمها بود! یک خانم کاملا متشخص و قد بلند که گیپور میپوشید و ابروهاش را بالا میداد و چشم غره میرفت و بهش میگفتن عمه بی بی ! چون مادرش خدا بیامرز سیده بود. تازه به آقابزرگم هم میگفتن آمیرزا... رسم قدیم بوده دیگه به سن شما قد نمیده.

خلاصه کلام این عمه بی بی ما از قضای روزگار زبان تند و تیزی هم داشته و دریغی هم از بذل سخنان گهربار نداشته. همچنین چون خانزاده بوده و بچه ارشد و این صوبتا ، کلا ترسی به دل نداشته از حرفی. و بازم از قضا خیلی به تعریف و تمجید شوهرش علاقمند بوده. مدیونین اگه فک کنین منم ازش ارث بردم حاشا و کلا!

عمه بی بی هر وقت آش طبخ میکرده شوهرش میگفته : نه! آش ننه و آبجیم یک چیز دیگه اس! باز این عمه سعی و کوشش را زیاد میکرده اما باز مطابق میل حاجی نبوده و آش فامیلشو بهتر میدونسته. بازم از پا ننشسته و چند باری سرک در کار خواهر و مادرشوهر کشیده اما رازی را ندیده، بلکه همون بوده که همه درست میکردن!

باری! یکبار که بازم این عمه سخت جان ما آش را در کاسه بلور نزد حاجی آوردن باز حاجی میل کرد و گفت: نع! آش ننه و آبجیم بهتره! اینجا بود که قصار گویی عمه جان رخ نمود و فرمود: حتما اونجاشون را میمالن توش!

خدا رحمت کنه اموات شما را چند وقتیه خیلی این حرف تا توک زبانمان می آید که برود بنشیند بر قلب رجب! اما دریغ و درد از اینهمه نجابت و ادب! آخه هرچی من دلمه میپزم باز این رجب میگه : نچ نچ نچ ! دلمه مامانم یک چیز دیگست! بر ذمه تون باشه گناهم اگه به فکرتون خدا نکرده خطور کنه که پشت دلمه پزی مادرشوهر 40 و اندی سال تجربه خفته و اینها! هرگز... بلکه یک دلمه ای میذاره قواره کوفته تبریزی با 7-8 تا برگ و کم مواد! که نصف برنجهاش از بغلش فر میخورن بیرون و ترش چونانکه بعد اولی دندونات کند میشن و نمیتونی بخوری! تازه باید با کفگیر برشون داری چون دارن از هم میپاشن...

به نظر شما سخن گهر بار عمه واقعا اینجا مصداق نداره؟؟

/ 26 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

[خنده][قهقهه]خدا نکشدت ربیعههههههههه انقدر بلند خندیدم شوهرم بیدار اشدههههههههه نگو اصلا نگو ربیعه جان یه دفعه دیدی کلا اقا رجب بیخیالت میشه میره طلاقت میده هااااااااااا ماشالله به این زبون !

|screamer

سلام عزیزم. مرسی ک به وبلاگم سر زدی. حتما داستان های دیگه ای هم میذارم که واقعا ارزش خوندن دارند

افروز

[قهقهه][قهقهه] چرا به نظر من کاملا مصداق داره عزیزم

محبوب

خیلی زیبا می نویسید خواننده همیشگیتان هستم

negin

شاد شاد باشی در کنار خانواده. آپم و منتظر نظرت

گل مریم

سلام جون به جونتون بکنن عروسین دیگه ! بابا جون ما مردها چطوری باید بهتون بگیم ؟ تعریف از دستپخت خواهر و مادرمون به خطر اینه که روی عروس زیاد نشه ! هرچند شاید دستپخت شما خوشمزه ترهم باشه ! ظرفیت ندارین بعد ما مجبور میشیم اینکار رو باهاتون بکنیم . . خوبی ؟ خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم دلم برای حرفهای خاله زنکی تنگ شده بود ![شیطان][نیشخند][گل]

مادری آرتین

دلمون برات خیلی تنگ شده خانومی ... ربی جون گهگاهی هم یه سری بزن به وبلاگت دل ماهم شاد کن

ayda

سلام و عرض ادب و احترام، با تشکر از مطالب خوب و قشنگی که زحمت میکشید و میذارید من آیدا صاحب وبلاگ کافه ی آیدا هستم بخاطر مطالب خوبی که وبلاگ شما داراست مایلم با شما تبادل لینک داشته باشم، اگر شما هم مایل به این کار هستید لطف کنید منو با نام "کافه ی آیدا" لینک بفرمایید و در وبلاگم پیغام بگذارید تا در اسرع وقت لینک شما را در وبلاگم اضافه نمایم. با تشکر[گل]

سالومه

خیلی خندیدم. دم عمه ات گرم.

تهمینه

خیلی خندیدم... حق شوهره همین عمه ی مرحوم بوده