١٣مرداد سال ١٣٨٩ روزی است که از ١٠ سال پیش قرار گذاشته بودیم همه دور هم گرد مزار حضرت حافظ جمع شویم. حالا اینکه پیشنهاد از جانب کی مطرح شد و چرا شیراز و هم پیمانان ما دقیقا کیا بودند اصلا خاطرم نیست. اما... میدونم که امروز هرچند به یاد خیلی هامون مونده بود اما حقیقت نیافت! هر چند دوست کرمانیم اکرم، پیگیر ماجرا بود و با اس ام اس و تلفن و ایمیل سعی داشت این پیمان را عملی کند اما به واقع هیچ کس میل چندانی نداشت و نشد. من، گرفتار کار و بچه و همسری که دوست ندارد یک وجب حتی از او دورتر باشم. دامون ( دختری با اسم پسرانه) در جریان طلاق. رحیمه بارداره. سودابه شرط کرده با شوهرش بیاید. سپیده طلاق گرفته و افسرده است. اعظم محو شده و کسی خبرش را ندارد. معصومه کویت زندگی میکند. زهرا از اولش هم از این سوسول بازیها خوشش نمی آمد. سارا در دسترس نبود.مهدیه هم با اکرم قهر است. این وسطها هم دو سه نفری که اصلا با ما هم دوره هم نبودند حتی، دوست داشتند بیایند و چند تایی پسر هم ذوق داشتند اما دعوت نبودند. این پیمانی بود میان دخترها، که حالا دنیا و سرنوشت عوضشان کرده و اگر روزگاری یک دانشکده را سر انگشت میچرخاندند و صدای خنده شان گوش فلک را کر میکرد، الان مدل خندیدنشان فقط کمی رها تر از لبخند است که مال ماهها پیش بوده.

١٠ سال گذشته. ما دوستانمان را عوض کرده ایم. خانه مان را، زندگی مان را ، روحمان را حتی! ما دیگر شاد نیستیم. صدای بلند آهنگ آزارمان میدهد. چاق شده ایم. ابروهایمان را نازک کرده ایم و شکلی زنانه به خود گرفته ایم. برای زنگ تلفن ضعف نمی کنیم. برای جوک دست اول سرودست نمی شکنیم. دنبال قرار گذاشتن با کسی نیستیم. فکر شام شب و نهار فردائیم. دیگر نگران اخم و غم دوستمان نیستیم. نگران دور کمرمان، سبیلمان، چشمچرانی دوست پسرمان، شعر نوشتن در جزوه، رژ لب کمرنگ دخترانه، بوفه، متلک ها ، مچ گیری ها، شایعات....نیستیم!

ما عوض شده ایم. نگران سر رسیدن شوهرمانیم و حرف تند مادرش، دچار پیمانه های آشپزی رنگین. گرفتار عطسه بچه و ویار و بلور و کریستال و وایتکس و قرص ضد حاملگی. قسطهای سر یرج، شارژ آپارتمان، چرا این سه شنبه راه پله تمیز نشد؟! چرا خواهر شوهرم به مهمانی دعوتمان نکرد. چرا شوهر جواب سربالا داد؟ و خوشی مان هم این است: چرا فارسی*وان قطع شد؟؟

١٠ سال مدت کم و زیادی است! آنقدر کم است که دوست جانی ات را فراموش کنی! آنقدر کم که توی آلبومت پر از چهره های غریب باشد. و  آنقدر زیاد است که تو به خودت حق بدهی عوض شوی، دیگر حس و حال نداشته باشی. سی ساله باشی. درد داشته باشی. پر از غم باشی و دیگر نخواهی کسی را ببینی. نگذاری کسی بخواهد تغیرت را به رخت بکشد. و نخواهی تلمبار غمها و سیل اشکهای دوست جانی ات را ببینی.

امروز همه ذهن و روحمان آنجاست. گرد مزار حافظ و بلند بلند داریم میخندیم و دست در گردن هم عکس یادگاری می اندازیم. پفک میخوریم و الکی خوشیم...