سلام. همینجا از لطف همه تون خیلی خیلی ممنونم و اما ادامه حواشی:

شده اشتباهی اسم کسی را صدا بزنین؟ مثلن بجای بابا به پدرتون بگین مامان؟ یا اینطوری چیزایی؟ بشنوید از دو نا سوتی آقا مانی: شب اول که رفتیم هتل تقریبا ساعت 2صبح بود . طبعا هم ما هم متصدی هتل خواب آلود بودیم. رجب که فرم پذبرش را پر کرد و کارت ملی خودش و شناسنامه من را داد دست اون آقاهه، سرسری نگاه کرد و کلیدی را برداشت به راهنمای هتل داد. تا ما اومدیم بریم یکهو مانی گفت: خاله...خاله! من برگشتم و یک لحظه دیدم مسئول پذیرش مثل برق داره شناسنامه ام را ورق میزنه! حدس زدین دیگه چه فکری کرده!

فردا صبح رجب بعد صبحانه رفت دوش بگیره و طبق معمول منو صدا زد تا برم ببینم درست ریشش را زده یا نه! که همون لحظه تلفن داخلی زنگ زدو مانی شیرجه زد روی گوشی. و فقط فهمیدم گفت: نه بابام با مامانم رفته حموم!!!

دیدن داشت قیافه من و رجب! نگو یارو زنگ زده بریم ماشین را جابجا کنیم. حالا هی رجب میگفت تو برو من میگفتم روم نمیشه خودت برو. نهایتا هیچ کدوم نرفتیم تا خودشون اومدن سوئیچ را از دم در گرفتند!

--------------------------------------------------------

یک اخلاقی دارم من که سریعا جوگیر میشم به همین لحاظ وقتی رفتیم پدیده شاندیز جو مرا گرفت و کشان کشان رجب را بردم به آتلیه و با هم یک عکس انداختیم از دوران قاجار! و بعد مثل دیوانه ها نیم ساعت به خودمون و لباسهامون و اطوارمون خندیدیم. البته رجب تهدید کرده اگر عکسو به کسی نشون بدم پاره اش میکنه اما کی میترسه؟ حیفه مردم از این اثر هنری لذت نبرند!

آها! راجع به پدیده شاندیز: واقعا جای قشنگیه. خیلی با صفاست. تو رستوران لمکده یک آقای هنرمندی سنتور میزد و منم جو گیر شدم و باهاش خوندم. رجب گفت باید آب توبه بریزه سرم! راستی اونجا برای مریض قلبی ها جای خوبی نیست چون ممکنه نتونن بابت 3 پرس غذا دست از یک تراول 100 تومانی بکشند. ولی ارزش دیدن داره...

--------------------------------------------------------------

قربون امام رضا برم. چه صفایی داره بارگاهش ایشالا قسمتتون بشه برین تو فضای ملکوتی اش...

تو رواق نشسته بودم و تو دلم داشتم تند تند آرزوهام را ردیف میکردم که اون خانوم صدام کرد. گفت سلام دخترم زیارتت قبول. تشکر کردم. خانم باوقار و متشخصی به نظر میومد با دستانی پر از برلیان و لحجه اصفهانی. پرسید از کجا اومدی؟ گفتم تهران... هی حرف زد تا رسید به اونجا که پسرش دنبال یک دختر خوشکل و خانمی مثل من میگرده و خواهش داره که تلفنم را بدم بهش که ناگهان مانی شیرجه زد تو بغلم و گفت مامان برات قرغان آوردم! شرمنده خانم جان هفت هشت سال شازده دیر تصمیم گرفتند!

راستش را بخواهید (آیکون ربیعه سرافکنده) ما به قوم رجب نگفتیم میریم مسافرت. فقط جیم زدیم و طبعا از سوغات و ... هم معاف شدیم. الان میگین چه عروس بیشرم و وقیح و ... ای. اما بخدا من بی تقصیرم. ما میخواستیم سر راه بریم گرگان خونه دوست دوران دانشگاهم که تازه بچه دار شده و مامان رجب هم میخواست یک تور فامیلی را بندازه که خب صورت درستی نداشت خونه دوست طفلکم قشون بکشیم. از طرفی رجب حوصله اخم و تخم مامانش را نداشت که چرا از برنامه اش پیروی نشده این بود که بیخبر رفتیم...

اینم از سفرنامه. آها راستی یک قسمت هم بود که ما برگشتیم اما بعد مجبوری رفتیم ابهر دیار اجدادی مامان رجب. فردا ماجرای اونو مینویسم براتون