سلام من برگشتم درحالیکه حدودا ٣٠٠٠ کیلومتر و ١٢ استان را زیر پا گذاشتم و در حد گوشت کوبیده سرحالم!

راستش اینکه ما فوری به سفر رفتیم دلیلش این بود که رجب آقا توی یک دعوای حقوقی برنده شده بود و طرف خیلی آدم بیخودی بود و تهدید کرده بود که حالتو میگیرم و رجب هم که یک رگ و ریشه کاشونی داره، ترتیب یک سفر یک هفته ای کاملا پربار را داد. ما هم که پایه! تقریبا همیشه یک چمدان بسته داریم که یا داریم میریم سفر یا برگشتیم و هنوز حسش نیومده باز کنیم. مثل فشفشه ربیعه بانو بقچه سفر را بستند و بر مرکب سوار گشتند!

ما از اینجا رفتیم گرگان پیش دوستم مرجان. یکشب و دو روز موندیم بعد رفتیم مشهد. دوشب و یکروز موندیم و رفتیم یزد که دوشب و دو روز موندیم و اومدیم تهران و یکشب موندیم و رفتیم ابهر که یکروز بودیم و دیشب به منزل مراجعت نمودیم!

این از سفر نامه که مهم نیست اما بگم براتون از حواشی سفر:

چقدر آدمها با هم متفاوتند! نمونه اش من و آقا رجب که تقریبا متضادیم. رجب از سفر جاده ای خوشش میاد من از هوایی نهایتا موقع بی پولی با قطار. رجب عاشق رانندگی با دل صبره یعنی هرجا تو مسیر صدای شرشر آب یا چهچه کلاغی به گوش میرسید سر خر را کج میکرد و سه سوته بساط چای و قلیانش به راه بود. اما من فقط به مقصد فکر میکنم و همش دارم حساب میکنم از برنامه عقبیم و الان دیر میرسیم. من معتقدم اولین اقدام برای مسافرت ریختن یک برنامه بی نقصه (حالا انحراف ٢٠ درصدی از برنامه را هم میپذیرم) اما آقامون میگن مزه اش به اینه که هرچه پیش آید خوش آید! و بعلت اینکه بنده کاملا شوهر ذلیلم کلا برنامه بی برنامه! و از اونجایی که اینجا ایرانه و کسی به فکر مسافران و ابن السبیلین نیست ما همه جا به در بسته میخوردیم چرا؟ چون ساعت ١١ هیجا صبحانه سرو نمیشه، ساعت ٣ به بعد خبری از نهار نیست و کلن تو شهرهای کویری هیچ بنی بشری را اون وقتها پیدا نمکنی که حداقل ببینی لحجه اش چه شکلیه و طبعا ساعت ١٢شب همه جا غرق در سکوت و تعطیلیه و حتی هیچ پلیسی نیست که جلوی سرعت غیرمجاز رجب را بگیره و همه هتلها و حتی مسافرخانه ها هم پره. و صورت غم انگیز قضیه اینجاست که کلهم هیچ دستشویی هم پیدا نمیشه که اگر هم بشه دم درش بمب بوی بد منفجر شده که اگر هم نشده باشه باید تا جا داره پاچه و آستینت را ور بمالی و ابدا از راه بینی نفس نکشی و هیچ جا را نبینی و هیچ چی را نشنوی و مواظب باشی پسرت توی دستشویی زنانه نیاد که آبرو ریزیه و مواظب باشی که بعدش مریض نشی و تا یک ربع عق بزنی.... ای گندت بزنن ...

اینطوری بود که ما معمولا ساعت ١١ از خواب بیدار میشدیم ساعت ١٢ صبحانه میخوردیم و ساعت ۵ نهار هرجا که بود و هرچه که پیدا میکردیم میخوردیم و ساعت ١ نیمه شب دنبال شام دربدر بودیم و ساعت ٢ به شهر رسیده دنبال هتل میگشتیم! و طبعا اخلاق ربیعه بانو گه مرغی شده بود و از قد و بالاش نگو که بسکه روی صندلی ماشین نشسته بود دقیقا به همون فرم قالب شده بود و هر حرکتی براش دردناک بود و رویایش فقط رسیدن به خونه و سریدن در تخت نازنینش بود.

حالا اگر فکر میکنید که اون هفته نمیرم مسافرت کاملا اشتباه میکنید. من هرجا رجب بره دنبالش میرم چون دمم به دمش گره خورده...

----------------------------------------------------

از اونجایی که مطمئنم الان میگین زیارت قبول قبلا عرض میکنم خیلی ازتون ممنونم ایشالا قسمت شما باشه همین زودی با دل خوش و همتون حاجت روا باشین. و مطمئنا سیاوش میپرسه گم نشدی؟ که نه داداش! دیگه وارد شدم. یکروز صبح تو مشهد با مانی رفتیم نان بخریم و قبلش یک قرقره با خودم بردم که سر نخ را به شصت پای رجب گره زده بودم و گم نشدم. تازه رجب داده روی موبایل برام جی پی اس نصب کردن و کلهم خیال خودش و شما را راحت کرده...

---------------------------------------------------

میگم چاخان و قمپز در کردن مسئولین ظاهرا اپیدمی شده و همه گرفتند! مشهد که بودیم رفتیم طرقبه و اونجا تبلیغات سد چالیدره را زده بودند به در و دیوار که آی مردم بیاین ببینید چی ساختیم! سد و رستوران و اسکی روی آب و اقامت و قایق سواری و ماهیگیری و .... رفتیم دیدیم برهوت! بخدا یک درخت نداشت. یک چاله پر آب با ١٠-١٢ تا کارگر ساختمانی در حال حمل مصالح. بدون رستوران بدون امکانات بدون اسکی و مسکی و ...و حتی بستنی نبود برای بچه بخریم تا زر زدنش قطع بشه! و جالب اینکه همه جا تابلو زده بود شنا و نزدیک شدن به آب ممنوع!!!

ورودی اونجا ١۵٠٠ تومان بود. برین حالشو ببرین . اینم عکسش شاهد ماجرا:

--------------------------------------------------

شرمنده الان کار دارم میام بقیه اش را میگم. سفری بود پر از حواشی!