سال پنجم دبستان بودم که قرار بود گروه سرود و تاتر در دبستان تشکیل شود. طبق همان عادت قبلی من هم باید می بودم. حس غریبی درونم میخواست جلوی نگاهها قد بکشد و بچشم بیاید! برای تاتر تست دادم و رد شدم یعنی راستش چون بهترین نقش را میخواستم وقتی نقش باد را که کم بود بمن دادند( نقش اصلی را بد تست دادم) من هم غمباد کردم... لوس شدم و قهر کردم و آنها هم نقش را دادند بچه دیگر... به مامان نگفتم. خجالت میکشیدیم. احساس خفت داشتم ... خلاصه بهر حال مامان را از عضو نبودن در گروه دور نگه داشتم... گاهی الکی میگفتم تمرین بودم و خدا میداند چه زجری داشتم...گروه اول شد... سر صف هدیه گرفتند تشویق شدند هورا هورا... چه حالی بودم من...

مامان پرسید. گفتم اول شدیم . میدانست توی تابلوی اعلانات مدرسه دیده بود یا توی انجمن. پرسید هدیه ات کو؟ گفتم دادمش دست دوستم. خودش عضو نبود به مامانش الکی گفته بود. برای اینکه مامانش نفهمه گفت بده ببرم زودی میارم" بعدها گفتم دوستم نیاورده دیگر مامانش نگه داشته برای آینده اش.! هدیه اش یک ساعت رومیزی بود که زنگش سوهان شب امتحان است.

بعدها توی راهنمایی و دبیرستان دنبال این کارها رفتم تاتر و داستان و ... . 4 سال توی استان گروهم اول شد اما زخم بچگی ها کهنه شده بود دیگر...