اول سلام

ببخشید که چند روزی نتونستم بیام پیشتونت گرفتاری و اعصاب خراب مجال به آدم نمیده!

من مثل یک آدم عاقل جمعه و شنبه رفتم خونه مامانم و کلی خوش گذروندم البته ناگفته پیداست ته دلم یکجورایی ناراحت بودم دیگه. هم بخاطر رفتار زننده خانواده شوشو هم بخاطر لوس بازی خودش. از اونجایی که مامانم خیلی تیزه به چشم بهم زدنی فهمید که بینمون شکرآبه و حالا پیله، که یالا زنگ بزن و آشتی کن و بگو بیاد اینجا! منم زیر بار نرفتم . بلاخره که یکبار هم رمضون!

جمعه جاتون خالی به مناسبت هفته زن! بابا ما را برد یک رستوران درجه یک که البته همه بودند جز شوشوی ما و اگه فکر کنید من ذره ای ناراحت بودم حاشا و کلا! عین خیالم هم نبود و با لذت بسیار شیشلیکم را نوش جان کردم و جاتون خالی بود واقعا. شنبه هم رفتیم دیدن عمو و زن عموم که از حج برگشته بودند و یک سکه پارسیان بردم کادو و همون موقع که داشتیم برمیگشتیم سوغاتیمون را هم دادند. یک کیف خیلی ناز برای من ، یک تیشرت برای شوشو که منحصرا به یاد اون خریده بودند، چون ابعاد گنده اون تو فامیل تکه و همه براش خاص خرید میکنند، و یک ماشین دیوونه برای مانی که کنترلی و باطری داره! (محض اطلاع ننه شوهر) و خیلی بامزه خودشو میزنه به در و دیوار. عمه هم رفته بود مشهد و برای من و مانی تیشرت و برای شوشو پیراهن آورده. اون دخترخاله جان هم که رفته بود کربلا برای من کت و دامن سفید خوشکل و برای شوشو پیراهن آبی سوغات داده.

از احولات فی ما بین هم اینکه تا یکشنیه قهر بودیم و شبش همینجور الکی آشتی کردیم که شرح ماوقع نسبتا خصوصیهقلب  اما من بعدش عین آدمهای بدذات دق دلی ام را خالی کردم اما شوشو فقط یک کلمه گفت و تیر خلاص را به همه افکار منفی من زد. گفت فکر میکردم وارسته تر از این حرفها باشی...

تصمیم گرفتم خودمو از قیدش آزاد کنم و کردم . الان اصلا دغدغه ای راجع به اون ندارم و دیگه حتی بهش فکرم نمیکنم. دیروزم اسیر اداره مالیات بودم که گفتند رئیسشون رفته رشت همایش. خدایا اون رئیس را سالم و سرحال برش گردون و حداقل تا یکشنبه زنده اش بدار تا اون نامه منو امضا کنه بعدش هر کاری صلاحته سرش بیار. آمین

دوشنبه هم مانی را بردم برای استعداد سنجی که باید دو جلسه دیگه هم بره تا نتیجه قطعی بدن اما مسئول سنجش فعلا گفت به نظرش مستعده. حالا بریم ببینیم چی میشه دیگه.

واقعا زشته که کسی را مسخره کنیم و حتی خجالت آوره. این را به خودم میگم چون شوشو را مسخره کردم و الان خودم گرفتار شدم. آرنج شوشو یک زیگیل کوچولو زده بود و من هی میخوندم آی زیگیلی زیگیلی زیگیلی اخماتو وا کن... تا اینکه درست چند روز پیش در پیشانی مان یک زیگیل سبز گردید و الان به حد گندم رویش نموده و اگر همین روزها ترتیبش را ندهیم خوشه دهی هم خواهد کرد. ای کسانیکه به وب من می آیید بخوانید و عبرت بگیرید!

فعلا به خدا میسپارمتون عزیزانم