نمی دونم چه مرگمه عید به من نمی سازه یا فلک چشم دیدن خوشی منو نداره یا توقعم از یک روز که عنوان شاد عید را یدک میکشه بالاست؟ مسخره است که از بعد ازدواجم بیشتر روزهای نکبتی که عید اسمشون بوده را با بغض گذروندم... یا مهمون داشتم و مثل خر کار میکردم یا رفتم خونه فامیل شوهر و حرف شنیدم و یا شوشو آزارم داده... الان مثل این آدمهای شرطی شده از هرچی عید و مناسبت و کوفته حالم بهم میخوره...

از روز نکبت تولد و سالگرد و سالروز و روز مادر و ... بیزارم. از اینکه باید اونروز مثل احمقها تراول بگیرم یا چک بیزارم. از اینکه باید مثل هالوها خودم را شاد نشون بدم ،بدم میاد. هی مثل تلفن چی ها به ١٠٠ تا خاله خان باجی زنگ بزنم و فداشون بشم بیزارم. از اینکه ٢٠٠ تا کامنت شادباش بدم به همه ای که مثل خودم حالشون گرفته است احساس حماقت میکنم...

میخوام تو ذهنم همه این مناسبتهای کوفتی را بندازم دور... گور باباشون