خواهرم دیروز زنگ زد و پرسید که سوغاتیها خوشمزه بود؟ بله... اونقدر که مونده تو گلوم و نه میتونم قورتش بدم نه بندازمش بیرون!

دوشنبه دهم روز برگشت مادر شوهرم از مکه بود. صبح من اومدم دفتر چون قرار بود بازرس بیاد و با هزار پدرسوخته بازی فهمیده بودیم این موضوع را و مسئله اونقدر مهم بود که نمیشد ازش به سادگی گذشت. بازرسها اومدند نسکافه و شیرینی خوردند. زونکنها را نگاه کردند کادوشون را گرفتند و رفتند. و شکرخدا دعوت به نهار را رد کردند چون اصلا وقتش نبود. بعد من رفتم گلفروشی و سفارش ۴ تا دسته گل دادم. یکی برای خودمون ٢ تا برای خواهرشوهرها و یکی برای بابا شوهر. تا گلها آماده شد ساعت شد ١ . یکدفعه شوشو زنگ زد و با عصبانیت گفت کجایی؟ دیر شد! گفتم سر چهارراهم اومدم. ۵ دقیقه بعد که برگشتم دفتر شوشو اومده بود و شدید تو قیافه بود! بعدم جلو کارمندم و چندتا مشتری برام اخم و تخم کرد... منم هیچ به روی خودم نیاوردم. سریع رفت سوار ماشینش شد و راه افتاد. منم از ترسم پریدم تو ماشین و رفتم دنبالش.

مادرشوهر قرار بود ساعت ٣ بیاد ما ١۵/٢ رسیدیم فرودگاه. اما چون ورودی پارکینگش خیلی شلوغ بود عملا نیم ساعت معطل شدیم تا بریم داخل. پارک کردم و زنگ زدم به شوشو میگم کجایی؟ میگه من رفتم تو سالن توهم هرکار میخوای بکن! منم برای اولین بار تو زندگیم زبونم دراز شد و گفتم که خیلی بی لیاقتی! و قطع کردم و با خودم قسم خوردم محلش ندم دیگه. مثل خلها با ۴ تا دسته گل بزرگ راه افتادم به سمت سالن!

رفتم تو سالن استقبال و شوشو و مانی را پیدا کردم. میگم بقیه کجان؟ میگه هنوز نیومدن! منم با اون همه گل رفتم با مانی یک گوشه نشستیم و شوشو هم رفت جلو در ورودی. ساعت ۴ جمال مادر شوهر رویت شد. من درحالیکه مثل یک پرنده زخمی میون گلستانی از گل و سبد و ربان بودم با مادرشوهر روبوسی کردم و چون دیدم واقعا تشنه است رفتم براش آب خریدم. تا ساعت ۵ نشستیم اما هیچکدومشون نیومدن! هرچی هم زنگ میزدیم هی میگفتند تو ترافیکیم اما خب ما هیچ ترافیکی ندیده بودیم! آخرش دیگه شوشو حوصلش سر رفت و گفت چون مامان خسته است دیگه شما نیاین تو فرودگاه. بیاین دور میدون آزادی می بینمتون. نشون به اون نشون که حدود نیم ساعت هم اونجا موندیم و هی آهنگ گوش دادیم و بلوتوث های قرن گذشته را دیدیم تا رسیدند. و خیلی مضحک گلها را از من گرفتند و تقدیم کردند! و تا حالا هم ابدا به روی مبارکشون نیاوردند که پولش را بدهند!

مراسم گوسفند کشون و استقبال تموم شد. فامیل هم اومدند و شام و ... . ما و سه تا خواهر شوهرها موندیم و جاری چون بچه کوچیک داشت رفت خونه خودش.

سه شنبه: شوشو بیدار شد و برای اولین بار یکی را مثل خودش دید. منم تو قیافه و اطوار شدم عین خودش! مگه نه اینه که زن و شوهر ها بعد از مدتی مثل هم میشن؟ خوب اون مثل من نشد من اخلاق گند اون را به خودم گرفتم. بلند شد و زیر لبی گفت من میرم چالوس سر ساختمون تا عصر برمیگردم منم براش شونه انداختم بالا...

ما برای مادرشوهر کادو ماشین ظرفشویی گرفته بودیم. بعد صبحانه همه گفتند این وسط راهه و بیاین وصلش کنید و ... و من را به زور فرستادند با پدرشوهر که بریم دوراهی فاضلاب و شیر ٧ برای آب ورودیش بخریم. وقتی برگشتم دو تا تکه پارچه گرفتند مقابلم و گفتند یکی را بردار بعنوان سوغات... خیلی زشت بودند. منم لج کردم و زشتتری اش را برداشتم. وقتی میخوام بدم به کارگرم عملا فرقی نمیکرد. البته خیلی سعی کردم دلخوری ام تو قیافه ام پیدا نباشه اما فهمیدند. بعد خواهر شوهر بزرگه با اکراه گفت اگه دوست نداری بیا مال من را بردار. پارچه پیراهنی خودش حداقل متری صد هزار تومن قیمتش بود! منم گفتم نه مرسی. و اونها هم خیلی ذوق زده گفتند که میدونستند من این را که اول برداشتم میپسندم!!!! بعدش یک بلوز شلوار قد بچه ١٠ ساله دادند برای مانی که اونم قسمت بچه کارگرمان میشود چون محاله حتی با کتک کاری پسرم همچین لباس پیچازی ای را بپوشه! چند تا پارچه کت و شلواری هم بود که من گفتم بذارید خود شوشو انتخاب بکنه...بعد یکهو خواهر شوهر کوچیکه حمله کرد بسمت یکی از پارچه ها و گفت این دیشب نبود... سوتی داد! بعد همه چپ چپ نگاهش کردند و اونم دستپاچه شد! فکر کن آخر شب که ما خوابیدیم اینا رفته بودند چمدونها را باز کرده بودند و امروز با صحنه سازی مرا از خونه دک کرده بودند... اومدم بیرون .

رفتم ماشین ظرفشویی را وصل کردم و زنگ زدم به نمایندگی اش بیاد برای تایید و امضای گارانتی اش که گفت فردا میاد. جاری ظهر اومد. دو تا تکه زشت گرفتند جلوش اونهم گفت من اصلا پارچه خوشم نمیاد بده به هر کی میخوای. پسرش هم از لباسه خوشش نیومد. بعد یکدست لباس که من برای مراسم ولیمه مادرشوهر برای مانی خریده بودم اونجا بود . پرسید مال کیه؟ گفتم : مانی بعد اخماش رفت توهم. منم گفتم نه جاری جون اشتباه نشه این را خودم خریدم. بعدش هم تو آشپزخونه در حال کلفتی بهش گفتم من نبودم که ساکها را باز کردند. و دلم بدجور از بدجنسی خودم خوشحال شد...

مادرشوهرم به خواهر شوهرم گفت برو برای بچه ها ماشین بخر چون اجازه نمیدادند وسایل باطری دار ببریم تو هواپیما منم نخریدم. اما به طرز وحشتناکی دروغش لو رفت چون همون موقع تو اتاق در دست خواهرشوهر کوچیکه صدای یک عروسک که داشت میخوند نظر همه را جلب کرد! برای سیسمونی اش آورده بود!!!!

شاید شما فکر کنید که من چشمم دنبال این چیزهاست اما واقعا اینطور نیست درآمد شخصی من اونقدر زیاد هست که بتونم هرچی دلم خواست و حتی چیزی که گوشه چشمی بهش دارم را برای خودم بخرم و شوشو هم اونقدر دارا هست که تو این مبالغ هیچ ملاحظه ای نداشته باشه اما احساس میکنم بطرز مسخره ای احمق فرض شدم! شما قضاوت کنید زمانیکه کل هزینه ثبت نام و ولیمه با شوشو من بوده و برادر شوهرم تمام هزینه این خریدها را داده و خود من شخصا نزدیک به ١٠٠ تومان گل و شیرینی و پارچه تهنیت و ... خریدم و یک عدد ماشین ظرفشویی ناقابل هم کادو برده ایم و دور از جون شما دو روز حمالی و خرکاری کرده ام ، با من درست رفتار شده؟

همه اینها درحالیکه فامیل معظم شوهرم بطرز جالبی مخفی کاری میکنند و یکی از چمدونها همون اول ناپدید شده و من به گوشم خورد که سرکار خانم کرم ضدچروک ١۵٠ دلاری برای خود و دختر بزرگشون خریدند...

و بسیار خرسندم به عرضتون برسونم دستور فرمودند که پنجشنبه به منزل ایشان بروم و به مدت سه روز پذیرایی از مهمانان شهرستانی عزیزشان را بر عهده بگیرم. چون صبیه های بزرگوار یکیشون مهمونی دعوتند اون یکی حامله اند و نوسانات بالای ١٠ هرتز برایشون مضرره و اون یکی هم حالش را ندارند! منم نمیرم و میرم خونه مامانم تا نه تنها ازم پذیرایی بشه بلکه دو سه روز این شوشو را نبینم یاد ننه و کسونش نیفتم.