بابابزرگ که مرد بابا، 13 ساله بود. فقط 13 سال و پسر ارشد بود. زود مرد شد. دو خواهر بزرگتر از خودش با اختلاف سنی 13 سال و 3 سال و برادری کوچکتر با 10 سال سن. مادرش هم بود و مادر مادرش هم بود که بهش ننه بی بی میگفتند. درس چه معنایی میدهد وقتی آن همه چشم نگران، تو را نگاه میکنند؟!

بابا مرد شد. درس را ول کرد و پی کا رفت و خیاط شد. در 19 سالگی کت و شلواری که میدوخت هم طراز کت و شلوار شاه تن زیب بود...( مطمئنم. کارش را دیده ام و کار دیگران هم!). مشتری هم خوب داشت. اما مزد خوبی نمی دادند و نسیه هم زیاد می بردند. کم سال بود و شاگرد. مثل حالا نبود شرایط که تا کمی کار یاد میگیرند می روند مغازه میزنند و روی سر مردم دلاکی یاد میگیرند!

به سر بازی رفت سال 50. در تهران سرباز شد و یکبار هم تا بالای برج آزادی رفت. هنوز هر وقت عکس برج آزادی از تلویزیون پخش میشود بابا میگوید من تا بالای بالایش رفتم... رد خور ندارد. همه هر یکی 200 بار این را بیواسطه شنیده اند!

از سربازی برگشت و برای کار استخدام اداره ای شد. صبح اداره... عصر خیاطی... شبهای عید شاید تا 2-3 صبح هم سوزن میزد و چرخ میکرد. کارش تمیز بود و مردم خوب می دانستند.

بابا دو شوهر خواهر داشت حتی قبل از مرگ پدرش خواهر ها به خانه بخت رفته بودند اما پس از فوت پدرشان سریع خود را از مشکلات کنار کشیده بودند و بهانه ها آبکی... وقتی بابا مرد شد و 2 کاره شد و کمی پول داشت و تلویزیون کمددار سیاه و سفید خرید و قاتق نانی پیدا شد ... آنها بر سر سفره آمدند... با لبخند های بزرگ و دستها و سر جنباندن ها... و یادشان رفت مادربزرگ را که با بابا برای کمک رفته بودند از خانه شان با کتک بیرون کرده اند! بچگی را باید فراموش میکرد بابا با همه چیزش...

وضعش کمی بهتر شد و 25 ساله برایش زن گرفتند. مامانم را که تازه 18 سالش شده بود. طی 9 سال 4 بچه!!! 3 دختر و 1 پسر. اداره میرفت، خیاطی میکرد، گاهی با ما مسافرتی و با رفقا تفریحی و ورق بازی.... . زمونه عوض شد . بچه ها بزرگ شدند. توقعشان بالا. خرجشان بالا... دخل حسابی میخواست. تاکسی خرید شراکتی. کار مال شریک سرمایه بابا. شریک نبود و شراکت خراب شد. وضع اداره هم خراب بود. تحصیلات یکهو مهم شده بود و سیکلی که بابا با اصرار مامان و کمک حضرت عباس (ع) گرفته بود، بی مقدار.... .  پس از 24 سال کارش را ول کرد و خودش رامثلا باز خرید کرد اما دولت سرش را کلاه گذاشت و پول کمی داد... چشمش کم بین شده بود و گردنش هم درد میکرد. چه بد روزهایی بودند!

دوستی داشت که پزشک بود. فوق تخصص ریه. و شرکتی در زمینه تولید کود شیمیایی گیاهی داشت. بابا رفت شد دوباره شاگرد. اول فقط مسئول سرویس مهندس ها بود. آنقدر لیاقت داشت که طی یکسال شد مدیر داخلی و 2 سال بعد همه چیزش را فروخت و قرض و قوله و ... و یکجایی را برای خودش ساخت. شد کارخانه خودش...

لیاقت داشت. زرنگ و کاربلد بود و بلاخره خدا هم جواب دعاهای مامان را داد. وضعمان خوب شد... نه زود زود، چند سال بعدترش.

6 سال پیش سکته کرد . چند بار و بلاخره میان وحشت و بغض ما ، قلبش را عمل بای پاس کرد. دوباره زنده شد. اما خوب چینی بند زده شده... مامان باید همش مواظبش باشد. بازهم خدایا شکرت.

خدا کند همه بابا و مامان داشته باشند. سالهای زیاد... عمرشان دراز باد. آمین.