سلام

گفتم براتون که مادر شوهرم رفته مکه؟ نگفتم ؟! فکر کنم چون خیلی خوشحال بودم یادم رفت بگم. مادر شوهرم ۴ شنبه به مدت ١٢ روز به سرزمین وحی مشرف شد و ١٠ ام برمیگرده. سرویس زیارتی شون گفته بود ساعت ١١ فرودگاه باشن من چون خیلی میترسیدم نکنه جا بمونه ساعت ٨ رفتم خونه شون و با داد و هوار و التماس خلاصه همه را ( جاری و خواهر شوهرهام شب اونجا مونده بودند) را بیدار کردم و ۵/١٠ رسیدیم فرودگاه . حالا پرواز ساعت چند بود؟ ١۵!!!!!!! منم اینقدر کار داشتم که نگو مدام موبایلم زنگ میخورد... تازه عقل به خرج داده بودم مانی را فرستاده بودم مهد و گرنه مخم تریت شده بود . تصور کنید جمعا حدود ١۵٠ نفر زائر بودند با ١٠٠ هزار نفر بدرقه کننده و تازه بعضی ها فیلم برداری هم میکردند.

یادتونه آتشفشان را که کاسه و کوزه اروپا را بهم ریخت؟ یادتونه هی گزارش میدادند از سرگردانی مردم و ۶ نفر را نشون میدادند؟ آخ جای دوربین های خبرگذاری خالی بود که اینهمه آدم علاف را نشون بدند! زیر آفتاب داغ بدون حتی یک صندلی و دریغ از آب خنکی!

من نمیدونم فلسفه این فرودگاه رفتن چیه؟! فرض کنید خود ما تا ساعت ١٢ شب قبلش در جلو دید مادرشوهر گرامی بودیم و بقیه هم تا ٩ صبح ور دلش بودند. همچنین فرض بفرمایید ما هر هفته یکبار ایشان را زیارت می کنیم و هر ٢۵-٣٠ روزیکبار  هم دلمان برایشان تنگ میشود ( فرضه ها جدی نیست!) الان سرکار ١٢ روز تشریف ندارند برای چی باید تمام غدد اشکی مان را بی پدر و مادر کنیم و تف بمالیم به چشم و چارمان و خودمان را نیشگون بگیریم و قیافه غمزده در حد شکست در المپیک به خودمان بگیریم؟؟؟؟؟؟ تازه زیر آفتاب سوزان عسلی بشویم و اخلاقمان هم از دست کارمندمان سگی بشود و تو رودربایستی مجبور شویم ماشین مادرشوهر را ببریم تعمیرگاه و بعد کارواش و بعدش زود ببریم بذاریم تو پارکینگ خانه اشان؟!

من شخصا اگر زمانی تو ۴٠ سال آینده قصد تشرف داشتم خواهش میکنم نیایید بدرقه ام و فقط استقبال بیایید و بیشتر از ٢ دسته گل هم تراخدا نیارین که دستم جا نداره!  همچنین از اونجایی که کلا به اقتصاد مملکتم علاقه دارم بیشتر از ۵٠.٠٠٠ ت پول با خودم نمیبرم بریزم تو جیب دولت فخیمه عربستان خیلی شیک میرم همین تهران خودمون برای اهل و وابستگان سوغاتی پیش میخرم و بعد میرم. خدایی یعنی چی که مادر شوهر ما ۵٠٠٠ دلار پول نقد و مقادیر زیادی النگو برده به دیار غربت؟ ( شک نکنید که سهم عروس و دخترها بیشتر از یک تکه پارچه ناقابل نیست. احتمالا میخواد به خودش خیلی حال بده... قبول ندارین تا ١٠ ام صبر کنید)

راستی گفتم براتون که دخترخاله ام هم رفته بود کربلا و امروز برگشته؟ آره دیگه فردامون هم به فنا رفت ... میریم خاله بازی و دیدنی زوار! من کلا این دختر خاله ام را خیلی دوست دارم اما از شوهرش خیلی متنفرم... درگوشی بهتون میگم. یکبار شوهرش برام اس ام اس زد که کاش تو جای خانمم بودی!!!!!!!!!!! حالا اگر ببینیدش احساس میکنید با یکی از قدیسین روزگار همکلامید... خاک تو سر دنیا کنند. منکه به خاطر دخترخالم هیچ به روی خودمم نیاوردم و دمش را هم در نیاوردم اما اکیدا به همه خانمهای جوان توصیه میکنم موبایلشون را به هیچکس ندهند.

گفتم براتون آخر هفته رفتیم مسافرت؟ آره دیگه مادر شوهر را دک کردیم و خودمون رفتیم چالوس و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. سروقت اون زمینه هم رفتیم و مراحل ساختش را دیدیم. احتمالا تا ماه دیگه مرحله سفت کاریش تموم میشه. میخواستم عکس بزام براتون اما خوب از چی؟ فعلا فقط فوندانسیونش را اجرا کرده... یک ویلای خیلی جمع و جور تو کریم آباد چالوس. تو دل جنگل... یک گاو هم مانی را دنبال کرد و حسابی ازش زهرچشم گرفت! البته تمام باور بچه را هم بهم ریخت. میون اون همه علف و سبزه داشت روزنامه میخورد و الان مگه مانی قبول میکنه که غذای گاو علفه ! با نگاه عاقل اندر سفیهی میگه نه لوزنامه میخوره!

اینهم از ناگفته های این چند روز.