راستی گفتم میرم باشگاه و حسابی ورزشکار شدم؟ نگفتم؟ یعنی خودتون هم متوجه نشدین من این یک هفته ای چقدر خوشکل و خوش اندام ( بهتره بگم خوشکلتر و خوش اندامتر!) شدم؟ نفهمیدین؟! عجیبه! آخه خودم که برای خودم هلاکم دیگه... هر چند محبوبه بادی بیلدینگ معروفه و این چند سالی که من از ورزش کناره گرفته بودم کلهم ورزش مملکت داغون بود... مگه خبر ندارین؟! بابا ما سال ٨١ قهرمان فوتسال دانشگاه تهران شدیم.... بزن دست قشنگه راابرو

جریان از این قرار بود که از سر بیکاری و اینکه دیگه آتیشی نبود تو دانشگاه که ما نسوزونه باشیم و کسی نبود که ما را نشناسه و جهت تفنن! به دعوت تربیت بدنی مکرم دانشگاه تیم تشکیل دادیم و زدیم تو کار فوتسال. خدایی جاتون خالی از خنده می مردین دیگه وقتی تمرین می کردیم. هر کی برای خودش بود. اما گاهی میزدیم رو دست سوباسو و کاکرو! ما روزهای زوج تو سالن دانشکده تمرین میکردیم و فقط خبرنگار دم ورودی کم داشتیم دیگه. کلهم 7 تا بازی کردیم. چون بازیها تک خذفی بود زود تموم شد و بعد 15 روز ما شدیم قهرمان قهرمانان! تازه رجز هم میخوندیم که ما تیم پسران را هم می بریم! آمار بازیهامون 9 گل زده با 0 گل خورده بود... من هم بعنوان خانم گل از تمام رقیبان جلو زدم با 3 گل زده!  ولی حالا که خودمونیم بذارین رمز موفقیتمون را براتون در گوشی بگم... دروازبانمون عالی بود. اکرم بچه خراسان بود و قبلا تو تیم استانشون دروازه بان تیم هندبال بود. دستای فوق العاده قوی ای داشت و به هیچ قیمتی گل نمیخورد. حتی تو تمرین و بازی فینال هم که با پنالتی بود گل نخورد. این بود که ما همه با خیال راحت تو زمین حریف ول میچرخیدیم و احیانا گل هم میزدیم. اصلا دفاع نداشتیم! اکرم هم تا وسطهای زمین میومد اما هیچکی حریفش نشد.

جایزه مون هم مثل پسرا بود یکدست گرم کن و شلوار ورزشی که خیلی خوشکل بود. ما همون روز بعد گرفتنش پوشیدیم و هفت تایی تو دانشگاه دور افتخار زدیم. دیگه ملت خفه شدند از متلک! فقط خواجه حافظ ما را نمی شناخت که اونهم عکسمون را براش ایمیل کردن. آخه روز اهدای جوایز روز فینال پسران بود که همه جمع بودن و 1000 تا عکس از ما گرفتند. چند ماه بعد یک عکس خودمو تو پشت زمینه سایت دانشگاه دیدم با کلی آی لاو یو و ... اما مقصر حادثه پیدا نشد تا حالشو بگیرم

وای اگه شوشو بفهمه...

راستی فکر کردین قسمت تا چه اندازه مهمه. دیشب دایی 43 ساله شوشو که تا حالا مجرد بود با یک خانم 40 ساله که اونهم مجرد بود عقد کردند. واسطه هم اون زندایی شوشو بود که به گفته خودش از 15 سال گذشته 30 بار این دختر خانم را پیشنهاد داده بوده اما دیشب قسمت شده! مهریه اش میدونین چنده؟ 1348 سکه تمام بهار! یعنی از مهریه من + جاری هم بیشتر... جالب اینجاست که مادر شوهر ما که معتقده مهریه باید کم باشه گفت به خودشون مربوطه و هر چی عروس بگه و جالبتر اینکه خانواده دختره گفته بودند لا نامزد و لا صیغه! فقط عقد رسمی...

مناجات: نمیدونم به چه کارم بخشیدی این کرمت را که اعمالم ناقص و کوته بودند و افکارم پریشان و ذهنم جدای از تو... از من نبود که گر بود هرگز این نمیشد و جز از کرمت این نشد... در مهرت پناهم دادی می دانم و می مانم