دیشب باز خواب پریشون دیدم و خدا شاهده وقتی بیدار شدم همون نصفه شب میخواستم جفت پا برم تو شکم شوشو و از تخت پرتش کنم پایین! مرد ناحسابی جلوی من تلفن زده به دوست دخترش و التماسش میکنه که ترکش نکنه! خدا سرتون نیاره همچین قربون صدقه اش میرفت و وعده عروسی بهش میداد که من دیگه دق کردم! بعد کلی گریه و فکر و نقشه از خواب پریدم و تا الان هم چشم دیدنش را ندارم! خدا به دادش برسه تا من این خواب را فراموش کنم و قدرمسلم اگر حتی نیم درصد خوابم چپ نباشه حسابش با کرام الکاتبینه!

من امروز ختم قرآن دعوتم. یکی ار فامیلهای مادری مبتلا به سرطان سینه شده و یک سینه اش را برداشته اند. حالا برای سلامتی اش ختم قرآن گرفته اند و ماهم به عنوان سرکرده مومنات دعوت داریم. البته مطمئنم اونجا همچین خبری از ملائک نیست و بیشتر به سالن مد شبیهه و چون امروز به روایتی شهادت فاطمه زهرا (س)ست ( تسلیت می گم بهتون)، من به شو مد مشکی و پرکلاغی میرم. در همین راستا اقوام به هم مدام تلفن میزنند و از زیر زبان طرف میکشند چی میپوشه و چی آویزون میکنه( منظورم جواهراته! حیا کنید!) و من هم چند تماس اینجوری داشتم و الان به فکر افتادم و دادم پاچه شلوار مشکی ام را کوتاه کنند که آستین نویی برای خوردن پلو داشته باشم!

خیلی حرف دارم اما نمیدونم چرا حسش نیست. فعلا خداحافظتون