من دیروز نبودم اما نه دق داشتم نه ذوق. یعنی هی چشم دوختم به دهن شوشو  که شاید یک تبریک یا جمله ای حمل بر مبارکباد به سوی بنده ارسال شود اما زهی خیال باطل. یک نظارت تو ایران*خودرو گرفته و فکرش خیلی مشغول بود. رفت و عصر ساعت ۴ اومد. از آیفون که دیدم هیچی دستش نیست دیگه نا امید شدم نهار را خوردیم باز هم هیچی به هیچی... هی به خودم وعده میدادم منتظر بود لا اقل تبریک بگه... باز رفت سر روزنامه و هی دنبال ماشین گشت و ساعت ۵ رفت جایی بازدید ماشین. منم دیگه خوابیدم. ساعت هفت اومد و کلی با حالت عشقولانه و ماچ و موچ...

بعد هم گفت حالت گرفته شد؟ یادم بود خواستم اذیتت کنم! خدایی اینقدر آدم بی مزه؟ بعد هم تا تونست ادای منو درآورد و هی گفت تا نگاهت میکردم چونه ات میلرزیده و چشمات شیشه ای شده بوده و دستات از کتف آویخته .... کچلم کرد خلاصه. بعد گفت برو زنگ بزن گالری (م) برو برای خودت هرچی می پسندی بردار... شام هم میریم او*یا (رستوران ترکیه ای) من دیگه خیلی خوشحال شدم و کادوش را که دو تا شلوار لی خوشکل بود بهش دادم. رفتیم گالری و قرار بود یه انگشتر تا ۵٠٠ تومن بردارم که این (م) وسوسه کنن هی چیزای گرون و خوشگل آورد و من هی به خودم گفتم نه نه اما آخرش شکست خوردم و این را برداشتم!

 

البته به اندازه پول شوشو خودم باید تقدیم آقای (م ) کنم که گفت حالا برو ماه دیگه بیار. بعدهم رفتیم او*یا که با خیلی سرافکندگی گفتند که غذاشون تموم شده ماهم رفت فرحزاد.