طبق معمول همینکه که قوم شوشو ما خستگی از تن بدر کردند باز هوس ١٣ بدر فرمودند و با اینکه اصلا حسش نبود لاکن خودمان را گول زدیم که خیلی خوش میگذرد و رفتیم و خیلی بد گذشت. اولش که بارون بطرز بسیار کینه داری بر سر و رویمان ریخت و بساطمان را آبدار نمود بعدش هم بچه مان مصدوم شد و کلا روزمان به گند کشیده شد.

این تخم جنها، منظوررم بچه های فامیله! با سنگ زدند کله مانی را شکستند و چند ساعتی ما گرفتار بخیه و ... بودیم که خلاصه با سه بخیه جانانه دو سمتش را بهم دوختند. ولی فکر کنم جدا سازمان سنجش حق منو خورده! چون من با این دل و جراتم حتما باید جراح میشدم و اینکه رشته ام ربطی نداشت و نمره ام تو آزمون کم بود حرف حسابی نیست چون مسلما وجودی چون من برای دنیا ثمر بخش بود و قطعا اگر روزی یک پارچ آب قند بخورم از پس سخت ترین عمل ها هم بر میام!

ولی جدا از شوخی تا دکتر داشت سرش را بخیه میزد من به حال مرگ افتادم. دلم داشت کنده میشد. البته دفعه اولم نبودها. کلا بچم بلا کشه و از این دوختنی ها زیاد داشته!

اینم عکس قبل و بعد سانحه:

مانی و ارشیا پسر عمه اش

ولی خدا را شکر که به چشمش نخورد یا تو گیج گاهش...

گر نگه دار من آن است که خود میدانم..... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد