برای تقلب هزار راه وجود دارد که هر کسی خلاصه یکی اش را بلد است یا یاد میگیرد. اولین تقلب من در عید نوروز سال سوم دبستان انجام شد. عید مال بچه هاست و هیچکس حق ندارد اون براشون تلخ کنه! چه معنی داره تو عید هی تو سر بچه بزنن درس داری مشق داری پیک داری... بچه بودم و گریزان از همه این تکالیف دست و پاگیر عید. معلمم آنسال شاید چند دور رونویسی فارسی برایمان تکلیف کرده بود و برای منی در یک فامیل شلوغ پر بچه و عید و دید و بازدید... گران بود.

دفتر مشقهایم را تا مدتی بعد از تمام شدنشان نگه می داشتم. روز قبل از 13 بدر بود که مامان گیر داد. یالا همه سر درسها... من اما دفترم را یافتم ...پر از مشقهای خوب و تمیز...

اولین تقلب زندگی ام راهی بود برای لذت بردن از عید. هرچند بعدها به کرات اتفاق افتاد هر بار به دلیلی ...پول، دوست، ترس از 20 نگرفتن، بخاطر گیر ندادن مامان و بعدها همسرم.... جلد دفترم را عوض کردم. گوشه هایش را با اتو صاف کردم و صفحات خط زده معلمم را جدا کردم . عالی شده بود. کسی هم نفهمید... شاید...

فردای 13 بدر به مدرسه رفتم . با اعتماد به نفس بالا! اما معلممان وقتی نگاهمان کرد و انگار حال همه را عادی دید فهمید که همه مشقها را نوشته ایم و زحمت بخود نداد... نه نگاهی، تشکری، تحسینی... هیچ . با خودم فکر کردم چه خوب که خودم را به دردسر نینداختم و عیدم را خراب نکردم.

بعدها در برهه ای از زمان که تفکری عمیق مذهبی داشتم فکر کردم شاید باید برای همه اینها حلالیت بطلبم!! ... معلمم عزیزم منو ببخش... من مشق ننوشتم... مضحک به نظر می آید. گاهی فکر میکنم عمر طولانی هم بد نیست . در گذر زمان اشتباهات کمرنگ و بی جلوه میشوند... حتی بی اهمیت... شاید در 80 سالگی بتوانم از همه براحتی حلالیت بگیرم!!!! اگر بشود.

بابا زمانی برای مردی کتی دوخت (شغل دومش آن وقتها خیاطی بود. قصه بابا را مینویسم طولانی ست.) اجرتش 500 تومان بود . آن سالها شاید کل درآمد بابا 3-4 هزار تومن بود. مرد چند سال پیش آمد و حسابش را تسویه کرد 500 تومان هم آورده بود و هزار حدیث که نبودم و یادم رفت و ... شما بودی چه میکردی؟

بابا هم روغن ریخته را نذر امام حسین کرده بود.... گفته بود من برای رضای خدا برابر همان سال خیرات کرده ام!!....

گذر عمر خیلی چیزها را آسان میکند... عمرتان دراز باد.

(دبستان ادامه دارد...)