خب از عروسی بگم براتون... ما روز ١١ ام فروردین رفتیم اطراف شهر و قربتا الی اله به نیت ١٣ ام سبزه گره زدیم تازه همچین گره کوری هم زدم که دست هیچ بنی بشر و جنی هم نتونه بازش کنه. جاتون خالی جوجه کباب و قلیون و ....

عصرش هم رفتم کمک خواهری تا خونه اش را مرتب کنه. آخه قرار بود پاتختی اونجا باشه چون هم خونش بزرگ بود هم چون جهازش خوب بود خانواده ترجیح داده بودن که به چشم بیاد! از طرفی خونه مادرشوهر مملو از مهمان بود که از سراسر ایران! جهت محظوظ شدن از عروسی تشریف آورده بودن و دیگه جا نبود...

شب قبل از عروسی هم خونه دایی بزرگم دعوت بودیم و هرچند نهایت بی سلیقگی در تاریخ داشتن ( چاره ای نبود کلا سر همه شلوغ بود) اما شامشون خوشمزه بودچشمک

آخر شب هم که برگشتیم تا نصفه شب با خواهرام هرهر و کرکر کردیم و نذاشتیم ملت بخوابند. صبح حدود 11 از خواب بیدار شدم و حسابی هول کردم. 1000 تا کار داشتم. خلاصه بدوبدو رفتم حمام و نشستم به اتوکشی... دیگه دستم داشت خواب میرفت. همه چیزو آماده کردم که دیگه غرغر شوشو را حداقل نداشته باشم. ساعت 3 دختر عموم اومد دنبالم بریم آرایشگاه.

یک چیزی را رک بهتون بگم؟ من کلا از آرایشگاه رفتن خیر ندیدم. هروقت رفتم پشیمون برگشتم. جز عروسی خودم اغلب قریب به اتفاق زشت تر هم شدم که بهتر نشدم. این سری گفتم برم پیش آرایشگر دختر عموها. به نظرم کارش بد نبود. اما.... خودتون بهتر میدونین دیگه. منو روی این صندلی افقی ها پرت کرد و هرچه بی هنری داشت ریخت رو صورت بدبختم! بلند شدم دیدم وا حسرتا! .... خلاصه با هزار ترفند راضی اش کردم آرایش بنفش مرا تبدیل به آرایش نقره ای بکنه. حالا مگه زیر بار میرفت میگفت نه خیلی ناز شدی!!!! آخر سر داشتم میرفتم صورتمو بشورم و همونجوری برم عروسی! که خانم رضایت دادند تا درستش کنن... حرص خوردما! اینم درس عبرت.

ساعت 6 شوشو و مانی اومدن دنبالم که دیدم ای خدا نه تنها آماده نیستن بلکه صورت بچه را اگر 5 تا سگ بلیسن سیر میشن! به سرعت رفتیم خونه و شروع کردم 2 تا بچه هامو آماده کردن! این شوشو ما هنوز نمیتونه دکمه بالای یقه اشو ببنده، پس چطوری بهش زن دادن؟ والا!

دیگه داشتیم راه می افتادیم که شوشو فهمید سوئیچ نیست! با اون دامن بلند و لباس خارخاری! هی بگرد... دیگه کفری شده بودم که یکهو پیدا شد. از اون طرف هم عروس زنگ میزد زود بیاین آتلیه عکستونو بندازین یارو بازم عروس داره... آدرس هم پیدا نمیکردیم.آخرش نزدیک بود قیدشو بزنم که بلاخره تابلو 1 وجبی عکاسی را رویت کردیم.

خانم عکاسه خیلی شاد و مهربون بود. دیدن اون و خواهرم که عروس فوق العاده ای شده بود، همینطور نامزدش که خیلی خوش تیپ بود باعث شد همه حرصم از یادم بره. 5-6 تا عکس انداختیم قرار شد بعدا بریم انتخابشون کنیم.

عروسی خوبی بود. گرم و باحال بود. مخصوصا رقص دونفره عروس و داماد خیلی ناز بود. 2 روز بیشتر تمرین نکرده بودن ولی قابل تحسین بود. همه با علاقه نگاشون میکردن. ایشالا خوشبخت بشن.

خوب این عروسی. فردا ادامه ماجرا

پی نوشت: احساس میکنم خیلی شتاب زده گزارش کردم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.