من 6 ساله شدم و به دبستان رفتم و صاف رفتم کلاس اول. چطوری؟!

متولد نیمه دوم آذرماه بودم و باید سال آینده مدرسه میرفت ولی مگر به خرجم میرفت؟ دوستم، همان دختر همسایمان بچه بهار بود و می رفت داداشم میرفت، پس من هم باید میرفتم. یادم نیست چکارکردم که حرفم را پیش بردم که اگر یادم بود الان با آن ترفند چند هزار کار که نمی کردم...

من به دبستان رفتم . نزدیکترین و در دسترس ترین مدرسه. شوخی که نبود کی باید من را می برد و می آورد؟ جز خودم گزینه ای نبود پس همانجا هم خیلی عالی بود. خواهرم هم همانجا میرفت بعدها خواهر کوچکترم هم همانجا. با روپوش و شلوار طوسی و مقنعه سیاه. آنوقتها از این قرتی بازی ها نبود که رنگ تو روحیه و چه و چه....

پیش دبستانی آن موقع نزدیک نبود و چه بهتر من با کله رفتم در دریایی دانش. به به !!! چه کیفی داشت مدرسه. یه عالمه بچه. پول تو جیبی. نمره 20....

اسم معلم کلاس اولم خانم عقاب بود اما برخلاف اسمش نرم و مهربان بود و خوش ظاهر. جوان بود و چشم سبز . من اما نمی دانم او مرا یادش هست یا نه؟ چه توقعی !!!! اما من بچه خوبی بودم - درسخوان بودم - ساکت بودم اما همیشه س را با 4 دندونه می نوشتم . یعنی یادش مونده که سال 65 یکی یه دندونه اضافه به س و ش میداد؟!!! فقط کاشکی یادش بمونه دوستش داشتم .

مامان وسواس داشت اول هر سال تحصیلی بیاید مدرسه و بهر شکل ممکن اسم مرا توی کلاس بهترین معلم بنویسد. آنوقتها شاید برای هر پایه دبستان 4-5 کلاس توی یک مدرسه داشتیم. بچه زیاد بود. زنگ تفریح صدا به صدا نمی رسید.

آنوقتها همه بچه داشتند . بچه های همه خانم معلم ها هم توی همان مدرسه بودند. این بود که بچه های خانمها همیشه تو کلاس بهترین معلم می نشستند و من هم به اصرار مامان توی آن کلاس بودم و چقدر هم بدم می آمد !

اخلاقی که از بچگی داشتم این بود که دلم میخواست محور جمع باشم . دلم میخواست چشم و چراغ باشم . توی سایه بودنم را دوست نداشتم . البته سالها بعد متوجه شدم هرچه تورا کمتر بشناسند کم دردسرتری و آسوده تر...

با وجود دختر های معلم ها خودبخود توجه به من کم میشد. 20 ها دیده نمیشد- تلاش ها ثمر نمی داد. مبصر نبودم- دفتر حاضر غایب دست من نبود.... بچه بودم آخر ...

نمیدانم چرا هیچوقت این را به مامان نگفتم . شاید دلم نمی خواست دردسر باشم شاید بهترین معلم را میخواستم ... نمی دانم . مهلا دختر ناظممان بود. ریزه بود و موهای بلندی داشت که بالای سرش با کش محکم میکشیدشان البته نه خودش مامانش که ناظم بود. درسش خوب بود . سر صف قرآن میخواند - یکی یکدانه بود- میز اول مینشست- دوره راهنمایی و دبیرستان مدرسه استعداد های درخشان میرفت-همه هم هوایش را داشتند چقدر انروزها آرزو میکردم جای او باشم

گاهی خوشحال میشوم از بر نیامدن حاجت. سالها بعد فهمیدم یک برادر عقب افتاده ذهنی دارد... دانشگاهش یک رشته معمولی شد، قیافه اش معمولی ، کارش سطحی و ازدواجش هم معمولی! خوب شد جای او نشدم خدایا مرسی ...

معلم کلاس سومم زرتشتی بود . مرا خیلی دوست داشت. هنوز هم مرا میشناسه!  من مبصرش بودم و حتی برایش درد دل هم کردم و گفتم تو خانه ما همه چیزها مال خواهر بزرگه است و من هم دلم جامدادی کتابی میخواهد. تازه آن موقع مد شده بود شاید توی مدرسه 5-6 نفر داشتند همسن های من یادشونه. خواهرم راهنمایی بود و بابا برایش خریده بود و من داشتم دق میکردم. بچه بودم دیگر. خانممان به مامانم تلفن زده بود و گفته بود. آنروز مامان با من قهر کرد! و فردایش بابا برایم خوشکل ترش را خرید ولی اخم کرد. یادم دادند که هرگز درد دل نکنم .... من آموختم مثل الفبا .... حالا شاید مثل وقتی که یک اشتباه تایپی می کنم کمی هم درد دل میکنم با غریبه ای ... در وبلاگی .... دل آدمیزاد است دیگر ....سنگ نیست که!

دبستان ادامه دارد... شاید وقتی دیگر