دیشب با مانی داشتیم تخمه سیاه میخوردیم. بچم بعد از یکربع تونست یکدونه مغز سالم در بیاره... که یهو از دستش افتاد و رفت زیر مبل! منم عین قحطی زده ها شیرجه زدم و پیداش کردم و زودی خوردمش....

مانی:

ننه مانی:

یک ساعت داشت منو کتک میزد. خلاصه مرده بودم از خنده...

بعد شوشو با حال خراب و داغون اومد خونه. رفته بود سر ۵ تا ساختمون. اونهم بی ماشین تا گرمدره! و برگشته بود. غضب داشت اما هیچی نگفت... منم گریه کردم. دوباره دلم کباب شد برای ماشینم و حرصم گرفت از گندکاری ام!

دیگه طاقتش تموم شد و گفت فدای سرت شد رفت. بیخیال شو دیگه! اگر جای من ١۵ میلیون تو ماشین ضرر میکردی چی میگفتی؟ خیلی بی جنبه ای و ...

بعدشم نشستیم سر صحبت ماشین چی بخریم. آخرشم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. قرار شد تا شنبه دیگه صبر کنیم تا شوشو چند جا کار گرفته پولشون کنه یا یه آپارتمان بفروشه و اونوقت یه فکری برداریم... همشم با آژانس داریم میریم میایم. هر سری ١٠.٠٠٠ ت!!!!!!!!!!

شوشو دیشب برام تشریح کرد اگر جراحتی تو تصادف داشتم چه زجرهایی که نداشتم! خلاصه کلی شاکر خدا شدم. فدات بشم خدای مهربونم. بیش از همیشه چاکریم.

دنبال نوشت: عروسی آبجی جور شد. دختر عمه مامان و اون عمه مامان بهش گفتن تو را خدا برین به برنامه هاتون برسید. راحت باشین... هورا. از ته قلبم میگم خدا بیامرزدت عمه خانوم... ایشالا آسوده بخوابی...