بچه بودم ، عروسک جلی ( پارچه ای) داشتم لباس گاهی نو و گاهی کهنه، یه چشم اشک و یکی خنده ، دوستانی هم داشتم

دختر همسایه روبرویی که تقریبا همسن بودیم . برادرم که سر مشقم بود دختر عمویم که 4 تا کوچه آنطرفتر بود و همه بچه هایی که بچه بودند . انگار آنروزها دوست شدن مثل حالا پیچیده نبود اگر چیزی بود با هم میخوردیم اگر هم گلی بود با هم بو میکردیم نبود هم نبود. همه عین هم، کوچه مهربان بود پر از ماشین نبود پر از آدمهای خطرناک نبود. خطرش لانه زنبورها بود که سنگش میزدیم و خورده های شیشه شکسته که خودمان کارش را ساخته بودیم آنهم مامانها زود جمعشان میکردند آخر شکر خدا دمپایی حسابی پای کسی نبود که.... اگر بود تا روز دوم -سوم بعدش سمت کفترها پرتاب میشد لنگش اینجا لنگش آن بالا ...

خانه هم مهربان بود. همسایه ها هم مهربان بودند همه بچه داشتند و اعتقاد که خوب! بچه باید بچگی کند... حالا بچه ها باید توی مهد بچگی کنند آن هم وقتی اجازه دادند... توی خانه اسباب بازی بی صدا باید باشد . در سبد باشد. در کمد باشد. گران باشد. زیاد باشد.... فایده را ولش کن....

خانه ما مهربان بود مامانم پاکیزه بود ولی معنای بچه را خوب میفهمید (چه شد که من یاد نگرفتم حتی خواهرم هم یاد نگرفت؟) ما بازی میکردیم خاک بازی، آب بازی، عروسک بازی، خاله بازی ،یه قل دو قل.... گاهی هم کتک کاری. میخوردیم میزدیم خیالی نبود 10 ثانیه بعد یادمان هم نبود.

مامانم صبور بود داد نمیکشید ، فحش نمی داد، کتک هم نمیزد گاهی قهر میکرد با ما اما با چند تا التماس راضی میشد آشتی کند . کاش من هم مثل مامانم بودم... من قهر نمیکنم و مثل دختری هایم همیشه میدوم آشتی کنون.... شاید باید قهر کرد گاهی... شاید باید چند روز هم گاهی قهر ماند... همیشه پیشتاز آشتی باشی مسخره است اما هستم... دلم کوچیکه بر خلاف ظاهرم که خودخواهه....

مامانم خوشکل نبود اما خوش لباس بود همیشه مرتب و منظم. همیشه حتی حالا هم کت -دامن میپوشد با چادر . آراسته و تمیز . موی مرتب بند و ابروی حسابی... هیکل رو فرم و خوش استیل. کمی قدش از بابا بلندتر است ولی چون همیشه با جوجه هایش راه میرفت کمتر کسی شاید آنها رامقایسه کرده بود... شاید فقط شب عروسی شان. لباس منزل مامان هم با بیرون جدا بود اما بازهم خوب بود. خیاطی میکرد و با ذره پارچه ها برایمان لباس میدوخت . دوست داشت سر و وضعمان کمتر از کسی نباشد . سلیقه اش هم خوب بود. هیچوقت من مامان را با پیژامه ندیدم تو خونه دامن میپوشید و بلوز و گاهی پیراهن یکسره اما ترکیب دار نه کیسه وار. اگر صد بار هم باید، میکند و باز میدوخت تا خوش دوخت باشد....

گردنش هم زیبا بود آنقدر که حتی یک مدال کوچک را جلوه ای آنچنانی میداد. همه می گفتند. هرگز جوش نمیزد، بو نمی داد اما از اینکه آویزانش شوی بیزار بود. بوس بچه حالش را بهم میزد. دست چرک بچه اعصابش را تحریک میکرد . مامان حریم داشت. هیچکس را زیادی رو نمیداد. عید به عید روبوسی مجلسی و تمام ... بابا را نمیدانم چکارش میکرد!!!!!

با سواد بود کتاب خوانده بود، مجله میخواند، گاهی وقت کار برنامه علمی رادیو گوش میداد. برای هر چاهی راهی میدانست. چرا من مثل او نشدم!؟