از اونجایی که من خیلی شانس دارم و اصولا مهمون گریز نیستم این شد که در خانه ما جلسه آشتی کنون مادرشوهر و جاری برپا شد و باز از اونجا که حیف بود این لحظه مهیج از دست کسی بره، همه قوم شوهر به خانه ما خودشان را دعوت فرمودند و خوش و خرم آشتی کردند

من :  

البته ابدا کسی به روی خودش نیاورد و انگار صد ساله با هم رفیقند همچین در بدو ورود همیدیگر را ماچ مالی کردند که نگو... !!! جفتشون منتظر فرصت بودند و کجا بهتر از مهمانسرای محبوب بانو که همه چیزش مهیاست. بدیش این شد که همه دیشب رفتند خونه شون و من ماندم و مادرشوهر و پدرشوهر به مدت مدید...

حالا یکی بگه اگر اینقدر دلتون هوای همو داشت این وسط من چکاره بودم میرفتین خونه خودتون. حالا که ننه بابای شوشو اینجان دیگه نمی تونم برم طلا بخرم. میخواستم فردا با مامان و آبجی کوچیکه بریم جواهر فروشی... که حالا مالیده شد.

آها یه مطلب دیگه: جاری جان بعد لفت و لیس با ننه شوهر به آشپزخانه آمده و مرا عتاب نمودند که چرا خبرم نکردی ازت توقع نداشتم اگر میدونستم نمی اومدم!

من: 

گفتم آخه شوهرت خبر داشت خودشون با خواهراشون برنامه گذاشتند. منم خواستم خبر کنم شوشو گفت در جریانید!

تلفات حضور قوم شوهر:

یک عدد بشقاب که سر سرویس بود و خون جگرم شد وقتی شکست. یک کاسه که از قضا مال همسایه بود که توش حلیم نذری آورده بود ( حالا چه خاکی به سرم کنم؟) یک عدد کمر که سالم بود اما حالا خمیده و راست نمیشه. چند سری اسباب بازی نا چیز شکسته و لهیده. و خانه ای که منفجره!

حالا دیدید که مزه تعطیلات گذشته از دماغم در اومد.

فعلا خداحافظ