دیروز جاری جان اس ام اس زد و ولنتاین را تبریک گفت! ما هم به روی خودمان نیاورده و پس تبریک گفتیم انگار همین حالا اعلام روز ولنتاین شده... و از آنجا که ذهن هوشیاری داریم ۶٠ مان خبردار شد که آخر هفته مهمان داریم!!

یعنی من عجیب تر از این فامیل ندیدم. وقتی میرن مهمونی حداقل یکشب باید آنجا بخوابند! انگار خودشان خونه ندارند و انگار نه انگار که ٢ خیابان آنطرفتر هستند. همچین بار و بندیل می بندند و نازل میشن که آدم میمونه تو شوک. شرط میبندم باورتون نشده. پس دقیق عرض کنم این فامیل شوشو خان ما مهمانی که میرن برای کل آخر هفته تشریف میبرن. یعنی از عصر ۵ شنبه تا جمعه آخر شب! حالا اگر شانس بیاورد صاحبخانه که تعطیلی اضافه ای اول و آخرش نداشته باشد که حتما به جیره اش ملحق میشود! این بود که بنده این چند روز تعطیلی را رسما جیم زدم چون حال ۵ روز کامل مهمانی را نداشتم. البته خواهر شوهری و جاری زنگ زدند به شوشو برای تبریک تولدش و میخواستند به کوی ما پر بکشند اما من پیچاندمشان. اما انگار دیگر راه فراری نیست...

فکر نکنین من خدایی نکرده تنبل و کار نکرده ام نه! ولی هنوز بعد ۶ سال برام جا نیفتاده. خودمم تا حد امکان از این کار در میرم. حالا بماند که فامیلمان اگر شب خونه شون نمونی رفتنت را به حساب نمی آورند و مدام میگن چرا سر نمی زنی؟!!

مادرشوهر موضوعش فرق میکنه. اون تعطیلی سرش نمیشود و کل هفته را تشریف میاورد. اما خب مثل اینکه ایندفعه شانس با منه. چون جاری و مادرشوهر زدن به تیپ هم و یکیشون می تونه بیاد و از آمار مهمانها کم میشه!

اندر حکایت جاری ما:

این جاری ما خیلی خانوم مهربون و خوبیه و جز قیافه از سایر لحاظ به برادر شوشو ما سره. اینها تو دانشگاه با هم آشنا شدن و پس از مشکلات فراوان از جانب مادر شوهر به وصال هم رسیدند. تنها  دلیل مخالفت مادر گرامی هم آشنایی قبلی این دو بود! ( همینه که شوشو زرنگی کرد و مخفی کرد. تازه ناز هم کرد که محبوبه را نمیخوام!) القصه! جاری چون ذاتا مهربونه خواست دل این ملکه را بدست بیاره و از هیچ خدمتی و خوش رقصی کوتاهی ننمود. در آنحد که وقتی من وارد فامیل شدم رسما بعنوان نوکر ثانی ملقب گردیدم. اما من سرتق تر از اینها بودم و با خون خودم این لقب منحوس را شستم و به دور انداختم.... . چند ماه پیش جاری بدبخت فرزندی دنیا آورد و طبق سنت مامانش ١٠-١۵ روزی کنارش و کمکش بود . و صد البته مادر شوهر عزیز نیز ١٠ روزی آنجا تشریف داشتند که یکهو قهر فرمودند و به منزل مراجعت نموده تلفن به دست برادر شوهر گرامی را لرزانده که چرا مادر زنت نمیره خونش؟! ما آنجا راحت نیستیم!!!!!

باد صبا خبر به گوش جاری برساند و وی نیز گوشی به دست گرفته و حساب ١٢ ساله زندگی با مادر شوهر صاف نمود صاف نمودنی!!!! حالا هم قهرند و دل کوچک جاری چنان شکسته که امید به آشتی به زودی هم نمی باشد.