فکر کنم برای شوشو من بعضی مطالب عمیقا بد جا افتاده! مثلا نه تنها فکر میکنه من منشی اش هستم بلکه فکر میکنه نوکرشم و احتمالا سیاه برزنگی هم هستم!!! شایدم هستم والا خودم خبر ندارم...

اینه که مدام به من دستور میده اینکارو بکن اونکارو بکن... حالا خدانکنه یکیش نشه یا دیر انجام بشه دیگه حسابم با کرام الکاتبینه!  آقا یکی به این مرد حالی کنه من خودم کار دارم ... وظیفه یک خانه و یک بچه تخس و یک شوهر تنبل هم گردنمه دیگه توان ندارم... آی ایها ناس کمممممک...

اگه دیدین همین روزا آگهی فوت من اینجاست تعجب نکنید چون من فرا طاقت بشری دارم کار می کنم و کسی بفکرم نیست. اگر باور ندارید شمه ای از وظایف دیروز و امروز بنده تا کنون را مطالعه کنید:

دیروز: ساعت ۶ بیدار شدم و بچه و صبحانه و شوشو را و خودم را آماده کردم فرستادم سرکار. تا ظهر ١٢ با ۵٠ نفر سرو کله زدم. ٣ تا بانک رفتم. با کارمندم دعوا کردم. با مسئول اینترنت هزار بار بحث و تلفن داشتم. نهار نخورده رفتم جاده دماوند. بعدش رفتم پاسداران برگشتم بچه را بردم خونه. خونه تمیز کردم شام پختم با بچه رفتیم حمام... شوشو اومده هوس باقالی پلو کرده! (حالا کشک و بادمجان آماده است ها!!! ) تا 10 طول کشیده باقالی پلو با مرغ پختم. چون گلوی شوشو درد میکرده رفتم براش دارو خریدم و خونه را مرتب کردم و در ساعت 12 مردم!!!

امروز: ساعت 6 بیدارباش. 5/7 رفتم شرکت تا 9 ، 9 رفتم محضر ماشین شوشو را فروختم . تا 11 تو دوتا بانک علاف واریز پول بودم (مانی هم آویزونم بود) اومدم سر کار جواب 20 نفر را دادم. ما بینش حداقل 15 تا تماس گرفتم و 20 تا هم تماس داشتم. تازه اولشه... هنوز کارهای اساسی من مونده....

بدیش میدونین چیه؟ اینه که نصف بیشتر کارها را شوشو برام میتراشه و توقع داره من مثل خودش باشم و چون از خودش مثل یابو کار میکشه انتظار داره منم عین قاطر کار کنم . بابا من زنم!!! کاشکی یک نفر  پیدا میشد مفهوم زن را برای شوشو خان جا می انداخت!! شرمنده ها منظورم تنها به خودمه... دیگه تحملم تموم شده آخه...

باور کنین این تعطیلات را خدا برای من رسونده چون نفتم تموم شده و دارم فیتیله میسوزونم....

22 بهمن تولد شوشو هه... الان حالشو ندارم ولی بعدا مفصل میگم چه خبره و چه کردم...