خب سلامی دوباره

جریان از اونجا شروع شد که یک روز پاییزی من بدنیا اومدم . مامانم میگه برای تولد من مشکل زیادی نداشته البته من بچه سومش بودم و مامانم 23 ساله و سرحال بود نه مثل مامان های امروزی که 32 سالگی تازه تصمیم به بارداری میگیرن!

بدنیا اومدم و لابلای بچه های دیگه بزرگ شدم خاطرات خیلی کمی هم از بچگیهایم دارم. مثلا شبی که خواهر کوچیکم دنیا اومد را یادمه. ما یعنی من 4 ساله و خواهرم که 9 ساله بود و برادرم که 7 ساله بود، آنشب پیش مادر برزگم ماندیم. روزی هم که از بیمارستان آوردنش یادمه توی یک پتوی صورتی بود و چقدر هم زشت بود.

عروسی دختر عمه هم یادم هست من 5 ساله بودم لباسم سبز کمرنگ بود و تب داشتم . جایم را کنار یک گلدان انداخته بودند و همه به راه خود... . گریه های دختر عمه ام هم تا چند روز قبل یادمه . میخواست دیپلمش را بگیرد و نمی خواست عروسی کند اما کی محلش داد؟!

خاطرات کمرنگی هم از بعضی عکسهایمان دارم ولی درست نمیدانم بخاطر دیدن آن عکسها این ذهنیت را دارم یا واقعا چیزکی یادم مانده... مثل عکس شبی که بابا از جبهه برگشته بود. برای من عروسک آورده برای خواهرم روسری و برای برادرم هلی کوپتر!

نمیدونم آن وقتها آنجا از این چیزها میفروختند یا بابا بعدش خریده بود یا کسی برای رزمنده ها فرستاده بود.... ولی بدجوری ما را ذوقی کرده بود !

وقتی خواهر کوچکم 4 ماهه بود بابا رفت جبهه سال 64 بود. خودش داوطلب شده بود نه حرفی نه حدیثی.... هیچی دویده بود رفته بود جلو ها. آن زمان 2 تا دایی هایم هم خط بودند یکروز پیش نماز محل قدیمی مان دیده بودش و خبرش را داده بود به رئیس تیپ که او هم از همبازی های بچگی بابا بود. ماشین فرستاده بود بابا را بیاورد عقب و تشر حسابی که تو 4 تا بچه داری چه کار میکنی!!!؟ خلاصه سرکارش گذاشته بود توی نانوایی و شیشه بری و خیاطی و آشپزخانه ... تا شوق بابا خوابیده بود و قهرمانانه به آغوش ما برگشت. ولی اصلش فکر کنم این امداد غیبی از جانب دعاهای مامان بیچاره آب میخورد  که خدائیش خدا را به تنگ آورده بود از دعا و نذر . با با آمد . بابا آن شب آمد و عروسک وهلی کوپتر و روسری آورد و سایه لطفی که الهی دائمی باد . آمین

(ادامه دارد...)