سلام به همه

رمضان بهانه مهربانی خدا به بندگان بر شما مبارک

الان با یک ربیعه درب و داغون طرفین! بخدا جوری خسته ام که انگار خود فرهاد کوه کن هم تو کل دوران حجاری اش اینقدر خسته نبوده! دیشب برای افطار مهمون داشتم و پوستم کنده شد. خیلی خسته شدم روزه هم بودم و دست تنها رجب هم که یک انگشت برای کار خونه تکون نمیده...

حقیقتش رجب خیلی دوست داشت مهمونی افطار داشته باشه هی می گفت یکی را دعوت کنیم . منم گفتم تو چند تا آدم روزه دار پیدا کن من دلم بیاد بهشون افطاری بدم! بین فامیل رجب اینها فقط و فقط من و رجب روزه می گیریم. بقیه گشنه و تشنه میشن روزه براشون خوب نیست در حدی که بچه هاشون با فرهنگ ماه رمضون ابدا آشنایی ندارن. اون هفته خونه مامان رجب بودیم. موقع افطار جاتون خالی حلیم و نون و پنیر و چایی و ... بود. وسط افطار چند تا از فامیلا اومدن. پسر بچه شون که کلاس پنجمه با تعجب گفت: چرا دارین صبحانه می خورین؟؟ یعنی دهن من باز مونده بود... اینا مسلمانهای نسل فردان!

به مامانش گفتم مگه تا بحال افطاری ندیده؟ گفت نه ما که روزه نمی گیریم اطرافیانمون هم نمی گیرن. تو مدرسه هم چیزی یادشون ندادن فعلا. تلوزیون وطنی هم نگاه نمی کنیم... خیلی ها هستن که به خیلی دلایل روزه نمگیرن اما حداقل یک سفره کوچک افطار میندازن و یک دعایی می کنند وقت اذان... فکر کنم حق نداریم اینهمه خودمون را تو محرومیت قرار بدیم.

خلاصه که قرار شد دوستامون که روزه میگیرن دعوت کنیم که کم کم چند تا فامیل هم اضافه شدن تا به قول دوستم ما را تشویق کنن که داریم روزه میگیریم!! ... خدائیش هم انگار همشون اومده بودن رستوران. دست به سیاه و سفید نزدن. حتی یک فنجان چاییشون را برنداشتن بزارن روی اپن... اینجوری میشه که پدر کمر صاحبخونه درمیاد. من تا اذان بیدار بودم داشتم ظرف می شستم. دوبار هم ظرفشویی را روشن کردم. میخواستم برم بخوابم اما مطمئن بودم دیگه عمرا بتونم برای نماز صبح پاشم... بلاخره که چی؟ این ظرفها هم باید شسته میشد...

دیشب این چیزا را داشتیم: برای افطار نان و پنیر و سبزی و گردو و ... . آش رشته . فرنی و کاستارد. شربت آلبالو و شربت گلاب زعفرون

شام هم عدس پلو مجلسی. پای میگو و ته چین مرغ و سالاد و ماست و خیار و موس شکلاتی. یک کیک بستنی خیلی خوشگل و خوشمزه هم دوستمون آورده بود که نیمه های شب خورده شد.

چایی هم به مقدار بسیار زیاد سرو شد. باورم نمیشد 15 تا آدم اینقدر چای بخورن! حداقل یادم میاد 4 تا قوری بزرگ دم کردم. اولین مهمون ساعت یک ربع به هفت اومد و آخرینشون هم ساعت سه صبح رفت... کلا مردم به روح اعتقاد ندارن! اولین مهمون که زنگ زد من با شلوار گرمکن بودم و رجب با حوله حمام صورتی اش! تازه میخواستم شروع کنم به دیزاین که با این تفاصیل مالیده شد.

اجالتا برای امسال دیگه ثواب افطاری دادن را نمی پذیریم. نهایتش یک کاسه آش بدیم در خونه همسایه یا فوق فوقش میریم رستوران.

در پناه حق