سلام

هفته ای که گذشت هفته پر گیر و گرفتاری ای بود برای من. چند روزی که مامان و بابای رجب خونه ما جا خوش کرده بودند و انصافا اینبار مامان رجب خیلی حرص داد. جمعه سالگرد ازدواج من و رجب بود و از چند وقت قراربود بریم یک رستوران خاص که فقط به درد همچین موقعیتهایی میخوره و از اونجا که مامان رجب استاد ضد حاله دقیقا اومد مزاحم شد. منم دیدم حق خداییش کاری از دستم بر نمیاد خودم را زدم به فراموشی. اما رجب باهوش من یکدفعه سر نهار یادش اومد و با ذوق گفت: آخی امروز سالگرد عروسی ماست. مامانش که هیچی انگار به دیوار گفتن اما باباش تبریک گفت و از رجب پرسید چرا شیرینی نخریدی پس؟ تا رجب دهن باز کرد که حرفی بزنه مامان رجب چنان آشوبی بپا کرد که نگو! کله بابای بدبخت را کند که مگه تو خودت از این کارها بلدی که یاد پسرت میدی؟ تا حالا چند بار شیرینی خریدی که توقع داری و ... و ... حسابی بدبخت را سکه کرد!

بعد هم برگشت و با اون نگاه مادرشوهری گفت این شوهر را باید بزاری روی سرت (تو این مایه ها که از سرتم زیاده!) ببین بعد ده سال یادشه.... !!!! یعنی تف به هرچی آدم حسوده. نهارمونم کوفتمون کرد... شبش هم طبق معمول قشون کشونی راه افتاد و رمضون برادر رجب و خواهر وسطی شام اومدن اونجا. کلا مادرشوهره یک رسمی داره برای خودش که تو خونه دیگرون مهمونی میده! کمک هم که اصلا و ابدا... فقط یکبار میگه اگه کاری داری بگم بابا بیاد کمکت! در این حد.

رمضون ماشینش را عوض کرده بود و سر این موضوع هم بساط دیدنی ای راه انداخت مادرشوهر. که چرا ماشین خریدی؟ گفت چون جاری میره دانشگاه با یک ماشین سختمون بود! این حرف به منزله شروع جنگ بود...چه غلطا که پسر آدم برای زنش کاری بخواد بکنه! خلاصه که بدبخت را خوب چزوند تا حدی که رمضون خیلی ناراحت شد و گفت تو چه مادری هستی همه از پیشرفت بچه شون خوشحال میشن تو ناراحت؟ و گفت میخواستم شام ببرمت بیرون تا با شادی ما سهیم بشی اما الان خودمم ناراحتم و گفت الان میفهمم چرا مردم چیزی میخرن از فامیلشون قایم میکنن (اشاره به رجب که چند ماه ماشین جدیدش را نشون کسی نداده بود)

خلاصه که یکشنبه رفتن اما تا رفتن خیلی تو قیافه بودن برای من! بعدشم دندون مانی آبسه کرده بود رفتیم دکتر که با اینکه وقت گرفته بودیم اما دکتره نبود و به خودشون حتی زحمت نداده بود خبر بدن... کی اینهمه نخوت دکترها از بین بره خدا میدونه! دیروز هم خودم رفتم دکتر برای سردرد و سرگیجه ام که دکتر نکبت برام داروی اعصاب نوشته...

دو چیز بدهم اتفاق افتاد. اومدم بیام تو پارکینگ یک زنه جلوی در پارک کرده بود تا خانم شوهرش را صدا کنه و بیاد تایمر ریموت پارکینگ بکار افتاد و در را بست و گلگیر ماشین خط افتاد ناجور... خاک تو سر سازنده خونه ما کنن که هیچ کارش درست نبود. حتی دلش نیومده یک سنسور ارزان قیمت بذاره مردم لای در نمونند. شب هم از ماشین رجب (البته ماشین اداره شون) جلوی در خونه زاپاس و آچار ماشین را برده بودند. کوچه ما نگهبان شب و روز داره و واقعا نمیدونم چه غلطی میکنن در حالیکه از هر ساکن هم ماهی 15000 پول میگیرن.

اون هفته یکروز نوبت صبحانه به من بود که ببرم برای مدرسه مانی. هر روز نوبت یکیه تا بچه ها حتما صبحانه بخورند. منم حال قر و فر نداشتم یک صبحانه ساده بردم که عکسش را براتون میذارم. روز معلم هم یک دیوان حافظ برای معلم مانی بردیم که صفحه اولش عکس معلمه با مانی و دستخط خود مانی بود برای تبریک. چهارشنبه هم رفتیم تولد دوستش بنام علی که اینقدر فامیلاشون دیر اومدن همه بچه ها خسته شدن و رفتن. حتی کیک هم موند! ما هم دوبار رجب اومد دنبالمون تا موفق شدیم از پس اصرارهاشون بر بیاییم...هی میگفتن بمونین الان همه میرسن کیک را میبریم! ساعت هم دیگه 10 و نیم بود و همه بچه ها خواب آلود بودند... به نظرم باید تولد بچه را بچه گانه بگیرن یا بزرگانه...مخلوطش فقط باعث عذاب همه است. بزرگترا حوصله شلوغ کاری بچه ها را نداشتند بچه ها تحمل دیر اومدن بزرگا را...

برای روز مادر و زن هم هیچ هدیه ای نگرفتم بجز از بابام که برام ظرف پیرکس خریدن. دستشون درد نکنه. البته که هرگز دقی که پارسال رجب بهم داد را یادم نمیره و ازش هیچی نمیخوام. برای مادرشوهر هم روسری خریدیم به مبلغ 58000 ت و برای مامانم قرار شد با خواهر ها روی شکلات خوری اش را گل نقره بزنیم که هنوز فقط وعده اش را دادیم.

پیوست: قبلا هم برای مامانم نقره گرفته بودیم . اون فنجون و قندون بود حالا شکلات خوریه. عکسش را دفعه دیگه میذارم


صبحانه مدرسه نیما که شامل نصف تخم مرغ و دو تا لقمه نون و پنیر و خیار و هویج

اینم جوجه ها: با نصف تخم مرغ و دو تا سیاه دانه و کمی هویج. با تشکر از سایت ایده های زیبا

 

مانی و دوستش علی. اون بچه کوچیکه هم مانی پسر عمه علی هست

مانی. اون کراواتش کمربند مانتو منه! خلاقیت تو بچه بیداد میکنه یک وضعی