سلام

داستان بابا لنگ دراز را خوندین؟ فیلمش را که دیگه حتما دیدین! یکجا وسطهای داستان بابا لنگ دراز از جودی میخواد بره تابستون با تور اروپا را بگرده و جودی هم قبول نمیکنه چون دوست نداره زیادی زیر دین باباهه بره. بعد تابستون میره مزرعه و اونجا کلی خودکشون میکنه و از خودش سلیقه در میکنه و با کمک خیاط روستا چند تا لباس نو تهیه میکنه. و از قضا که خیلی هم دوستشون داره و بدجور احساس خوش تیپی بهش دست میده....

تا اینکه برمیگرده خوابگاهشون و جولیا را میبینه که از تور اروپا برگشته با کلی لباسهای زیبا و مدهوش کننده... اونم دلش میگیره و این مطلبو برای بابا لنگ دراز مینویسه و میگه این دفعه بگی برم اروپا میرم و میگه لباسهای جولیا بدجور دهنش را آب انداخته... بابا لنگ دراز هم محبتش قلنبه میشه و یک چک 1000 دلاری میفرسته برای جودی بیچاره که بره لباسهای نو و جدید بخره و دلش وا بشه...

اینجای قصه را داشته باشید تا بگم! اون نصفه روزی که ما رفتیم شمال مهمون دوست رجب بودیم خواهر مجردش هم اونجا بود. و از قضا تازه از سفر قبرس برگشته بود و هنوز برنزه بود. شبی که اونجا بودیم اتاق همین آبجی خانمه را دادن به ما. صبح وقتی میخواستم رختخوابها را بذارم داخل کمد دیواری دقیقا یک رگال پر از لباسهای قشنگ جلوی روم بود...همه مارکدار و خوشگل... اینقدر همه شون قشنگ و خوش دوخت و ناز بودند که اون چند دست لباسی که قبل عید برای خودم ردیف کرده بودم و با جوون کندنی ست کرده بودم برام تبدیل شد به یک مشت خنزز پنزر و جل کهنه! بعد یاد ماجرای جودی آبوت افتادم و ماجرا را برای رجب لنگ دراز خودم تعریف کردم... اما رجب چی گفت؟

رجب سری تکان داد و گفت: خدا اسرافکاران را دوست ندارد....

مدیونید اگه فک کنید من میخواستم رجب را تلکه کنم و رخت و لباسام را بریزم تو جوب و برم از این لباسها بخرم! نه . من قصد داشتم به اصل قصه پایبند بمونم و همونطور که جودی چک را پس فرستاد و خودش را به همون لباسهاش قانع کرد منم همین کار را بکنم و همه چیز را فراموش کنم... اما چون رجب به اصل و فرع داستان هیچ اهمیتی نداد من هم دارم براش نقشه ها....

فعلا خداحافظ تون باشه.

پ1: رفتم مژه هام را برداشتم. تو همون آرایشگاه با قطره ریموور چسبهاش حل شد و به سادگی کنده شد... اما بعدش دقیقا حس شیر برنجی دارم! احساس میکنم مژه هام کوتاه و کم پشت و بیرنگ شدن... همش از اثرات اعتماد به نفس کاذب اون مژه های پر و بلند و مشکی بود که تا زیر ابرو میرسید.... هی روزگار