سلام

سال نو به همگیتون مبارک باشه. بازهم براتون سالی خوش آرزو دارم.

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به روان پاک. ما تعطیلات بیمیزه ای داشتیم کلا و چون قابل عرض نبود نیامدیم که عرض هم بکنیم. چهارشنبه سوری رفتیم باغ دوست رجب و اونجا طی چند دور بازی تخته نرد من و یک نره غولی به فینال رسیدیم بعد دو دست بازی کردیم و من باختم و رجب هم شب کلی از دماغمان درآورد که چرا با این مرتیکه بازی کردی... ما هم عذر خواستیم گفتیم دیگه شد! اما رجب قهر کرد...( واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتها مردها بی منطق میشن... هرکاری برای خودشون مجازه! مثلا نشستن روی مبل دونفره با یک خانم غریبه و غش و ریسه رفتن با زنهایی که تا همه جاشون پیداست... ) دارم احساس میکنم رجب کمی مرض داره انگار باید هر چند وقت یک بهانه ای پیدا کنه و قهر راه بندازه بعدش هم خودش با انرژی برمیگرده... همون مرضه که گفتم.

صبح سال تحویل هم به خانه مادرشوهر رفتیم جهت امر خطیر حمالی و نهار بادمجان خوردیم (چون مادرشوهر جلو چشمم ماهی ها را قایم کرد! من نمیفهمم چرا آدمها پیر میشن اینقدر مزخرف میشن!) بعد هم سال تحویل و ... شب هم مجبوری ماندیم و فرداش هم مجبوری مادرشوهر را از این طرف به آنطرف بردیم برای عید دیدنی درحالیکه خودش ماشین داره و همه جا میره حتی ابهر و شمال! فقط قصدش این بود من نرم خونه مامانم...) بعد هم آنقدر معطلمان کرد که به مهمونی شام خونه داییم نرسیدیم و من با اعصاب داغون فقط به تلفنهای مامان و خواهرم جواب میدادم که فردا میبینمتون....

فرداش رفتیم خونه مامان و چندجا عید دیدنی و ... دو تا مهمونی برای فامیلها خونه مامان ...دو سه روز هم در اوج غم و غصه خونه بودیم چون رجب میرفت اداره! یکشب هم شام فامیلهای رجب اومدن و تا سه روز مادرشوهر و دایی شوهر با انضمام متعلقات ماندند و چند تا دوستهای رجب آمدند برای شام و .... جوری شده که اسم مهمان می آید حالم بد میشه... یکروز هم مامانم یک بحث الکی راه انداخت درمورد اینکه پارسال دایی رفته سوریه تو دیدنش نرفتی و زنگ نزدی و .... کلا گند زد به روان من. مطمئنم مامانم بیشتر از بچه هاش خواهر و برادرش را دوست داره. نشده یکبار جلوی اونها از ما حمایت کنه یا در بدترین حالت ممکن خطای ما را ماستمالی کنه... منم قسم خوردم دیگه هرکس رفت زیارت یا هرجایی بهش زنگ نزنم و دیدنشم نرم....نمیدونم چرا اما احساس میکنم آدم باید تو خونه مامانش هم میره حد رفتن را نگه داره...فک کنم زیاد رفتیم مامانم خسته شده بود یا ... فقط نذاشتیم این وسط رجب چیزی بفهمه که خب خنگ نیست فهمید زیاد تحویلمون نمیگیرن و هی خواست زیر زبونم را بکشه اما من هیچی نگفتم.

یازدهم و دوازدهم هم رفتیم فرح آباد ساری ویلای دوست رجب که از شانس گند ما همون روز 10-12 نفر مهمون ریخته بودند سرشون و راستش زیادی اپن مایند بودند و پوشیده ترین لباسشون تاپ بود رجب هم معذب بود و شب رفتیم و صبح برگشتیم البته که خانواده خیلی خوبی بودند و خیلی با ما گرم برخورد کردند اما بهرحال جمع فامیلی بود و درست نبود ما زیاد بمونیم.

سیزده هم اساسی به در کردیم! از شمال اومدیم خونه و طبق دستور مادرشوهر باید میرفتیم ابهر اما رجب خسته بود و گفت صبح سیزده میریم که ساعت 6 رفتیم 11 رسیدیم رفتیم تو کوه و کمر و کمی صفا کردیم و مادرشوهر را که بیجهت تو قیافه بود (فکر کنم چون دستور بود شب بریم و نرفته بودیم بدش اومده بود) تحمل نمودیم و 7 برگشتیم و 12 خونه بودیم حالتی رو به موت! مانی بیچاره تا صبح ناله میکرد تو خواب.

کلا عید بیخود و گندی را سپری کردم. شما به بزرگی خودتون ببخشید

فعلا خدانگهدارتون

پ1: رنگ موهام مارک world شماره 6.55 بنام بلوند ماهاگونی تیره