سلام به همه

دو تا عکس بود که یکیش رجب بود یکیش هم من اونها را برداشتم بقیه اش الان آزاده برای دیدن. رمز هم چشم هرکی بخواد میدم اما اونجوری اینقدر دم دستی خب زیاد جالب نبود. فک کنین مثلا آقایی از اینجا رد میشه عکس رجب را میبینه بعد میره تو اداره شون و بغلش را وا میکنه و به رجب میگه بیا اینجا رجی جوون حالت چطوره؟ ربی چطوره؟.... والا... این رجب اینقدر اداره شون حساسه که طفلی هفته ای یکبار ریش میزنه! اینجوریه که از فردا باید بره حراست...

ممنون از اینکه اینقدر از من تعریف کردین من واقعا خوشحال شدم . دستتون درد نکنه. امیدوارم راست گفته باشین. دو نکته در مورد تولد یاد گرفتم بگم بد نیست شاید به دردتون خورد(کی میخواست تولد بگیره؟) نکته اول: 10-20 تا ظرف یکبار مصرف بخرید با فویل آلمینیوم اگه کسی خواست غذا ببره یا کیک بیخودی ظرف ندین ببره دیگه نیاره. الان نصف ظرف های بدرد بخور و  دردار من چهارگوشه تهران پراکنده اند و از شما چه پنهان با اغلبشون وداعی همیشگی هم داشتم. نکته دوم : مقدار زیادی یخ تهیه کنید. چون همه تشنه شون میشه و مدام باید آب خنک ردیف کنید و آخر شب تشنه میمونن همه. من یکبار کل مخزن یخساز یخچال را ریخته بودم تو کیسه و نگه داشته بودم خود باکس هم پر بود اما همش مصرف شد و برای نوشابه چیزی نموند (خدا را شکر نوشابه ها خنک بودند اما با یخ یک چیز دیگه اس) باید 5-6 تا قالب میذاشتم که بفکرم نرسید.

یک مورد هم در مورد خودتون اگه مهمون هستید.: بچه چرا با خودتون میبرید تولد؟ دو تا خانم دوستهای رجب بچه کوچیک داشتن یکیش همین بردیا که تو عکس بود یکیش هم کیارش... اول تا آخر یقه مادراشون را ول نکردن! فک کن با اون لباس و آرایش و کفش 10 سانتی یک بچه هم بهت آویزون باشه... اینقدر که من چند بار رفتم بچه هاشون را گرفتم اینها هم یک حالی ببرن... من فک کنم اصولا مجلس اینجوری یا عروسی برای زیر 5 سال و بالای 70 سال اصلا مناسب نیست. آخه بابای رجب هم از ساعت 9 یک بند زیر گوشم غر میزد بگو صداش را کم کنه و تمومش کنه...اووووف... یعنی یک قیافه ای بودم من!

------------------------------

تا بحال به یک نیتی گیم بازی کردین؟ مثلا با موبایل یا کامپیوتر بازی کنید اگه بردین نیتتون برآورده بشه؟ من از اون هفته تا حالا دارم با شدت و حدت و خودکشون یک بازی موبایل را انجام میدم به نیت اینکه مامان رجب بمیره! بیشترش هم موفقیت آمیزه...

الان آقایونی که اینجا را میخونن میگن تو فلان و بهمانی و مادر و پدر خودت و ... ولی اگه بدونین این موجود چکار کرد و چه حرفهای زشتی به من زد شما هم به همین نیت بازی میکنید!

گفتم براتون مامان و بابای رجب از جمعه اومدن اونجا. شنبه که روز تولد بود من مدام مواظب این دوتا بودم و بهشون میرسیدم چون از شما چه پنهون میترسیدم بهونه دستشون بدم. آخر شب بعد تولد خونه ما رسما منفجر بود! تمام خونه کثیف و بهم ریخته. به جاری گفتم بیا و اینها را ببر خونت( خونه شون خیلی به ما نزدیکه) من الان جوون مرتب کردن و جا انداختن براشون را ندارم. فردا رجب را میفرستم دنبالشون. گفت باشه.

وقتی همه داشتن میرفتن یکدفه ای مامان رجب هم اومد و گفت خب ربیعه جووون ما هم میریم خونه رمضون اینها. کاری نداری؟ گفتم : چرا باشین حالا و ... چند تا تعارف کردم و اونم گفت نه... بابا هم میگه بریم. منم ماشینم باشه الان نمیتونم رانندگی کنم. گفتم باشه به سلامت و کلی هم غذا دادم بردن و گفت فردا میاییم کمکت!

فردا ظهر جاری اس ام اس زد گفت مادرشوهر مدام سراغ غذاهاتو میگیره و میگه از الویه و فسنجون نخوردم . زنگ بزن و تعارفش کن... زنگ زدم و کلی قربون صدقه و اینها و گفت نه ما که غذاخور نیستیم و دستت درد نکنه و ... گفتم عصری بعد که اومدن صندلی ها را بردن با رجب میاییم دنبالتون. گفت باشه.

بعد از ظهر در حالیکه دیگه ذره ای جوون تو بدنم نبود به رجب گفتم بیا بریم دنبال مامانت گفت من حالشو ندارم. هر چی گفتم گفت نه... نمیدونم چی شد که دیدم ساعت 10 رجب رفت تو اتاق و با تلفن صحبت کرد و شد یک قیافه ای... فهمیدم مامانش بوده! گفتم چی شده؟ گفت ولش کن تف سر بالاست...

فرداش جاری زنگ زد گفت : آش گذاشتم بیا بخور و ماشین مادرشور هم بیار براش. گفتم باشه. چند دقیقه بعد مادرشوهر زنگ زد و مثل آدمهای روانی هرچی از ذهن مریضش تو دهن نجسش اومد بارم کرد... به چه دلیل؟ چرا من تعارف نکردم بمونن... گفتم چرا الکی میگی من دوبار گفتم بمونین خودتون و بابا میخواستین برین...اولش که انکااااار... بعد هم گفت باشه گفتی باید چند بار دیگه هم میگفتی!!!! من جلو فامیل خورد شدم تو ما را بیرون کردی... منم میام تو را بیرون میکنم!

نمیدونین چه حرفهای زشتی به من گفت! جوری که تا دو ساعت گریه میکردم و دستم میلرزید...گفتم من قصد بی احترامی نداشتم خواستم مراعاتتون شده باشه تو این وضع بهم ریخته نمونین... گفت تو غلط کردی تو فقط وظیفته بهم احترام بذاری به تو ربطی نداره من بخوام کجا و چطور بمونم و ... کلی حرف مزخرف دیگه... به من میگه برو ببین کجا بودی من تو را کجا آوردم و چجور آدمت کردمت...

بخدا هنوز یادم میاد اعصابم میریزه به هم. زنگ زدم به رجب و گفتم مادر بی شرفش چه حرفایی زده...رجب طفلک هم فقط عذرخواهی کرد و گفت من میدونستم بلاخره مامانم یک چیزی میگه...گفت عادتشه یکجوری خوشی همه را ذایل کنه...گفت تو بگذر...

یک چیزی بگم دهنتون باز بمونه! باورتون میشه مامان رجب فرداش اومد و 3 روز دیگه هم موند؟ فقط و فقط رو اعصاب من بود...جوری که بخدا پام نمیکشید برم سمت خونه! نمیدونم اینهمه رذالت چطور میشه تو وجود یک انسان جمع بشه؟ باز دم رجب گرم که خیلی محلشون نداد...

پریروز شوهر خواهر رجب میگفت ما عادت کردیم دیگه باید هرسال تولد بگیری... گفتم من غلط کردم با هفت نسلم! با این مادرزنی که تو داری تمام تلاشش را کرد تا یک خاطره را به گند بکشه برام بس بس شد... سرش را تکون داد و گفت: دیر فهمیدی! گفتم دیر نفهمیدم دیر هم نشناختم اما گفتم شاید اینهمه ادعا و زبون بازی یکبار جلوی ذات پستش را بگره که نشد....

پ1: دستور تهیه ژله تزریقی را خواهرم از مامی سایت یاد گرفته. آسونه فقط کمی تمرین میخواد انجام بدین. خودتون بیشتر کیفش را میبرید.

پ2: مسلما قضیه به تعارف و اینها نبود. جریانش مفصله بعدا براتون میگم. از قدیم گفتم حسود نیاسود... راست گفتن اما یادشون نبود بگن نمیذاره کسی دیگه هم آسوده باشه.