سلام

خب به خیر و خوشی مراسم تولد رجب هم برگذار شد. دستم درد نکنه خیلی بچم سورپرایز شد. واقعا خوشش اومده بود. بزارین از صبحش بگم

ساعت هفت مانی بی خبر از همه جا را بردم مدرسه البته تو راه کمی براش گفتم تا این یکی دیگه خیلی سورپرایز نشه. برگشتم و سیب زمینی و مرغها را گذاشتم بپزه. مواد الویه را آماده کردم و گردوی فسنجون هم بار گذاشتم. ساعت 9 با مادر و پدر رجب که طبق معمول لنگر انداخته بودند صبحانه خوردیم. ساعت 9 و نیم صندلی و میز عسلی ها را آورد. یادش رفته بود رگال بیاره گفت برمیگردم دوباره.

فرشها را جمع کردیم با بابای رجب و زیرش را جارو زدم. صندلی ها و میزها را هم چیدیم. از قبل به مامان رجب گفته بودم دو تا ظرف پیرکس برام بیاره برای دسر. وقتی میخواست بره از تو پارکینگ بیاره دیدیم ای وای که سوئیچ ماشین نیست. نگو رجب دیشب ماشینو جابجا کرده با خودش برده! دیگه باباش رفت خونه شون تا سوئیچ یدک را بیاره. تو این فاصله منم رفتم میوه گرفتم و گفتم برام بفرستن دم خونه. برگشتم آبجی اومده بود. رفتیم دیگه بالا و شروع کرد به دسر درست کردن. سه تا ژله تزریقی درست کرد(البته ژله اش را با هزار مخفی کاری شب قبلش درست کرده بودم ) خیلی قشنگ شد همه تحسین کردن

دو تا ظرف هم تیرامیسو درست کرد. منم دو تا ژله رنگین کمانم را برگردوندم و سالاد فصل و سالاد کلم و فسنجون را ردیف کردم و الویه را هم تزئین کردم. میوه ها را هم شستم.

ساعت 4 هم جاری و مامانش و بچه هاش اومدن. و تزئینات تولد را انجام دادن و میوه ها را چیدن و مرتب کردن. آبجی هم کشک و بادمجون را درست کرد.ساعت 6 خانمی که قرار بود برای کمک بیاد اومد که دیگه رفتیم برای آماده شدن که دیدم صدای جیغ و دست میادددد....  رجب اومده بود! یکساعت زود رسیده بود. نگو بیکار بوده به هر کدوم از بچه ها زنگ زده بیایید بریم قلیون همه پیچوندنش! گفته بذار برم خونه بخوابم... دیگه از اتاق پریدم بیرون... اما رجب درحالیکه نمیتونست نیشش را جمع کنه گفت بیا تو اتاق و محکم بغلم کرد... باورش نمیشد حتی نیم درصد هم احتمال نمیداد!

بعدشم ارکستریا اومدن و دیگه کم کم همه رسیدن... کیک هم ساعت 7 فرستادن. ساعت 7 و نیم شروع کردیم. دور اول رقص من بودم با رجب. بعدش همه ریختن وسط دیگه جا نبود! ساعت 8و نیم آنتراک داد برای میوه و ساعت 9 و نیم هم کیک و کادو و ساعت 11 هم شام را آوردن و رفتیم برای شام. بعد شام هم تا 12 ارکستر زد اما همه دیگه کم کم رفتن...

کادوها هم 6 تا ادکلن و سه تا پیراهن و دو تا کیف بغلی و یک کیف مدارک و یک گلدان و یک کاسه بود(دو تای آخری کادوی خونه نو بود) با یک سکه پارسیان و 250 نقدی . هیچ کس هم کادوی فان نیاورده بود×! جز خودم البته مجبور شدم بگم براش با مامان رجب گوشی میخریم...

این بود ماجرای تولد البته... عواقب تلخی هم از جانب مادرشوهر داشت و داره که حیفه الان بگم تو پست بعد میزان پدرسوختگی و حسادتش را شرح میدم براتون... عکسها هم تو دوربین خواهرمه برسه به دستم زود میذارم

ممنون از همگی که تبریک گفتین ایشالا خوش باشین همیشه