سلام

وقتهایی هست که دردهای قدیمی از تو صندوقچه دلت بیرون میان و مجبورت میکنن با هرچیزی که میتونی اونها را پاک کنی بشوری یا دور بندازی... وقتهایی مثل الان من بعد از 16 سال...

16 سال پیش مامانم برای حج واجب به مکه رفت. من اون موقع 15 ساله بودم کلاس دوم دبیرستان. قرار بود مادربزرگم بیاید پیش ما تا ما را نگه دارد و خانه مان را سر و سامان بدهد و چراغ خانه را هم روشن... اما اونقدر روشن شد که چشم دخترک را زد!

اون سال کلاس ما شیفت عصر بود. صبحها از خواب بیدار میشدم کل خونه را مرتب میکردم جارو میزدم ، نهار درست میکردم و به مدرسه میرفتم. ساعت 5 و نیم از مدرسه برمی گشتم و مواجه میشدم با خونه ای مملو از مهمان. تا نیمه های شب...

مادربزرگ 5 دختر و 2 پسر داشت که لزوما دلتنگش میشدند و چون خانه ما بود دلیل نمیشد که نیایند و نبینندش... و چون خانه ما بود همه توقع داشتند بیاییند مهمانی و گل بگویند و گل بشنوند و چای و میوه بخورند و هکذا توقع داشتند خانه میزبان مرتب و منظم باشد و چایش عنابی و میوه اش شسته منتظر در ظرف بلور نشسته....

همه شان کلی بچه داشتند که از این طرف به آنطرف میدویدند و چون گردبادی تمام خانه را بهم میزدند... خواهر بزرگه بچه شش ماهه داشت و خواهر کوچیکه هنوز دبستانی بود. اما دخترک به زعم همه بزرگ بود و رسیده .... و باید کار میکرد تا کار یاد بگیرد و پس فردا خانه هر پدرسوخته ای که رفت نماند که چه خاکی باید به سر بکند!

مادربزرگه اما همانجا که بود مینشست و حض میبرد از اینکه چقدر خانواده اش صفا دارند و این زمان که مادر این بچه ها نیست می آیند و میروند و با خودشان غم هم از دل این طفلکهای معصوم میبرند... تازه چقدر خوب بود که به دخترک میگفت امروز خورشتش کم نمک است و کته اش پر روغن و چه بکند و چه نکند ... حالا مهم نبود این بچه سر گاز کتابش لک بشود یا دستهایش بسوزد و یا مدرسه اش دیر بشود یا خسته باشد... مهم این بود که همه با چشمانی پرستاره نگاهش میکردند و میگفتند دست شما درد نکند که بچه ها را تر و خشک میکنید و هستید بالای سرشان...

مهم نبود آنروز که دخترک به مهمانی رفته و کمی دیر آمد چطور خاله اش بهش کم محلی کرد و چشم غره رفت که ...بله... من پلو و مرغ  شام را درست کردم و منت بر تو که نهار فردایت هم آماده است... مهم نبود...

مهم این بود که مبادا مادربزرگه دست به سیاه و سفید بزند . مبادا کسی کلید نبرده باشد و او برود در باز کند مبادا دراز و کوتاه بشود ... سید اولاد پیغمبر... مادربزرگه سیده بود...

37 روز عمر سفر کوتاه بود... مامان برگشت اما کینه کوفتی تو دل دخترک ماند. جوری سیاه شد که تا سالها جز سلام و علیک و حال و احوالی مختصر هیچ نبود بینشان. حتی وقتی سال بعد مامان عمل سنگین دیسک کمر انجام داد اینبار دخترک به هیچ عنوان نگذاشت مادربزرگه بیاید خانه شان. خودش تنهایی همه کار کرد اما زیر بار حضور پر منت نرفت... حتی با عتاب و سرزنش و جادوی سید اولاد پیغمبر...

مادربزرگه اما الان مرده... فردای روز عاشورا مرد. خیلی راحت و ناگهانی... 5شنبه چهل روز میشود... دخترک حالا زنی شده و دیگر این چیزها برایش هیچ شده و مهم نیست .... تو گیر و دار زندگی اینها همه احساسات بچه گانه است و باید از دل بیرون ریخت...

خدایا همه اسیران خاک را بیامرز...

پ 1: ببخشید که ناراحت شدید احتمالا. یک چیز بگم بخندید. خاله ام یک مادرشوهر نقنقو و اعصاب خورد کن داره. تو مراسم سوم مادربزرگه پسر خاله ام که 8 سالشه میگفت کاشکی اون مادربزرگ هم میمرد!نیشخند