سلام

ماجرای یک روز سگی سگی: ساعت 8: با دل خوش دلی دلی کنان داشتم روی پل عابر پیاده میرفتم که یکی انگار بهم چوب زد! نگاه کردم دیدم یک مرتیکه لندهور بهم تنه زده! بعد هم با لحن خشنی گفت برو اونور بچه! حالا کلی هم راه بود هیچکس دیگه ای هم روی پل نبود.مرتیکه کرم داشت.

ساعت 9: سوار تاکسی شدم به مقصد رسالت. فقط یک ده هزار تومانی داشتم و راننده هم خرد نداشت. دو تا 5 هزاری داد برم از عابرین پول خرد بگیرم. یک دستفروش دور میدان اونطرف نرده ها بود. ازش خواهش کردم برام یک 5 تومانی را خرد کنه. 5 تومانی را گرفت و دو تا 2 تومانی داد. بعد دست کرد تو جیبش که 1000 تومانی در بیاره. بعد گفت خانم 5 تومان منو بده!!! منکه دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم آقا منکه اول پول دادم بهتون!! این 5 تومان مال خودمه... دیگه همین جرقه ای شد که مردک شروع کرد به فحاشی! نمیدونید چه حرفهای زشتی میزد. رو کردم به راننده گفتم آقا مگه شما دو تا 5 تومانی به من ندادی؟ خب این یکی مال خودمه! راننده گفت راست میگی اما من دخالت نمیکنم... خلاصه جوری شد که مردک دستفروش میخواست بپره اینطرف نرده و منو کتک بزنه. مردم هم جمع شدن ظرف 30 ثانیه. منم دیدم خیلی داره آبروریزی میشه پول را پرت کردم طرفش و فرار کردم

ساعت 9 و چند دقیقه: اونطرف میدون یکی اومد کنارم و گفت ببخشید خانم چند لحظه؟! منم فکر کردم یارو از تماشاچی های اونطرف میدونه و میخواد چیزی بهم بگه... گفتم بفرمایید؟ گفت میخواستم بیشتر باهاتون آشنا بشم... منم جیغ زدم غلط کردی مرتیکه فلان فلان شده برو با ننه ات آشنا بشو.... و به سرعت فرار کردم.

ساعت 9 و 10 دقیقه: تو تاکسی خانمه برگشت گفت : دختر جون گور بابای همه مردها اصلا ارزش نداره برای محبت گریه کنی!!!!! آخه بی اختیار داشتم گریه میکردم. خیلی بهم برخورده بود... ماجرا را براش گفتم اونم گفت ولش کن فدای سرت... منم گفتم فدای سرم و دماغم را با شالم پاک کردم.

ساعت 9 و 20 دقیقه: میخواستم از تاکسی پیاده بشم. بقیه قبلا تو مسیر پیاده شده بودن. راننده که جوانک بیخودی بود گفت عزیزم اگه پول نداری اشکال نداره. بیا جلو تا هرجا بخوای میبرمت! منم گفتم عزیزم اونقدر پول دارم که تو اون مردک دور میدون را بکشم و دیه تون را بدم! برو گمشو

ساعت 9 و 30 دقیقه: با اعصابی داغون وارد یکی از دفاتر فرعی شرکت شدم. اونجا با دخترکی بحثم شد که ادعا داشت یک مورد قانونی به همه گفته شده! منم گفتم گفتن به درد عمه تون میخوره! شرکت به این بزرگی با 1000 تا کاربر باید دستورالعملهاش کتبی باشه!! شاید یکی کر مادرزاد باشه نشنوه! هروقت بخشنامه کتبی اش را پیدا کردی خبرم کن.

ساعت 10: دخترک زنگ زد روی موبایلم و گفت چرا به عمه من توهین کردی؟ عمه ام مرده... معذرت خواهی کردم و گفتم منظورم عمه شخص شخیص شما نبوده کلی گفتم! بعد توی دلم گفتم گور بابای عمه همتون...

ساعت 11: برگشتم خونه و کپه مرگم را گذاشتم چون روزم به قدر کافی سگس سگی بود. دیگه تحمل هیچی را نداشتم!