سلام

ماجرا زا اینجا شروع شد که من و مانی داشتیم میرفتیم خونه مامانم که رجب زنگ زد و گفت جایی شیر آب تو خونه باز مونده؟ منم گفتم نه! مطمئنم که همه شیر ها بسته بودن چطور؟ گفت صاحبخونه زنگ زده گفته همسایه پایینی گفته داره آب میاد تو خونش منم به صاحبخونه گفتم با کلید خودت برو ببین چه وضعیته. آخه رجب هم خونه نبود و راهشم نسبتا به خونه دور بود.

دو ساعت بعد به رجب اس دادم که وضع خونه چطوره؟اونم گفت که خونه را آب برده!! ماجرا از این قرار بود که شلنگ پشت لباسشویی بریده بود و آب با فشار قابل توجهی تو خونه سرازیر شده بود و زار و زندگیمون را آب برده بود! رجب با کمک همسایه ها با یک وضع کثافت کاری ای با حوله حمام من و حوله آشپزخانه آبها را جمع کرده بودن و فرشها را هم خیس داده بودن قالیشویی!

چه کثافت کاری ای که نکرده بودن! اگه خودم بودم یا ازم نظری میخواستن شماره قالیشویی نزدیکمون را میدادم که هم پمپ کف کش داره میومد آبها را جمع میکرد هم بلد بود قالیها را درست بشوره که اینجوری مثل گربه آب کشیده پشماشون به هم نریزه... واااای اگه بدونین چقدر فرشها زشت شدن! از این فرشهای ابریشم مصنوعی بود اینم فکر کنم با جارو قزوینی شسته شده عین مخمل که راهش بهم خورده باشه... افتضاح شده. حالا دوستم گفت با بخارشور روشو بکشم بهتر میشه...امیدوارم

الان میگین چرا ربیعه خنگ شیر فلکه را نبسته؟ مال ماشین لباسشویی که اون پشت زیر کابینته فلکه اصلی را هم یکبار میرفتم بیرون بستم برای هفت پشتم بس بود چون رجب برگشته بود و رفته بود دستشویی و کلا مردگان ما را به فیض رسوند!! اینه که دیگه از این جراتها نداشتم و هنوزم ندارم عمرا....هرچند این مورد هم باعث شد رجب به زحمت بیوفته و اندکی هیکلش را تکان بده اما بازخوردش واقعا تودنی بود چون توقع داشتم موقع برگشتن از خونه مامان با دو سه کیلو اخم و لب و لوچه مواجه بشم که شکر خدا فقط یک خونه دیدم که به حالت اسباب کشی برگشته ....

اینقدر کار کردم که الان بخدا زانو و مچم درد میکنه هنوزم اونجوری که بشه گفت خونه مون مسکونی نشده! فدای سرتون دیگه اما عبرت بگیرین.

جالبه که وقتی این موضوع بر خلاف میل من علنی شد و همه فهمیدن، اعترافات از هر سو به گوش رسید که بلای مشابهی را تجربه کرده اند. از جمله جاری و خواهر شوهر بزرگه و همینطور آبجی کوچیکه خودم(عاشقتم بخدا) که در حالیکه که 4 نفر تو خونه بودن آب تو خونه شون جاری شده و وقتی خیسشون کرده تازه دیدن که زندگیشون داره غرق میشه. فکر کن!  شوهرش و دو تا دوستاش داشتن جلوی تی وی پلی استیشن بازی میکردن آبجی هم تو آشپزخونه بوده و نفهمیدن تا وسط اتاق آب اومده بوده!

یک بلایی را هم چند روز پیش از سر گذروندم که تقصیر رجب بود. داشت میرفت بیرون کیفش رتا گذاشت وسط اتاق و رفت موهاش را شونه بزنه. منم در حالیکه قندان و فنجان را داشتم به آشپزخانه میبردم و اصلا کیف کوفتی رجب را ندیده بودم پام بهش گیر کردو طبق تاولویت بندی ذهنم دستم را بالا گرفت تا قندون و فنجون نشکنه که همین شد و با آرنج روی سنگهای آشپزخانه فرود اومدم...

نفسم بند اومد بعدهم چنان زاری و مویه ای کردم که بیا و ببین! باور کنید تا الان هم طاقت ندارم بذارم روی زمین یا دسته مبل! اولش که خم نمیشد بعدشم اندازه یک نعلبکی کبود شد. الان هم به رنگها زیبای بنفش و نوک مدادی و زرد اخرایی و کمی هم سبز داره جلوه افشانی میکنه!

سه شنبه هم نوبت سنجش سلامت مانی بود برای کلاس اولش. قبلش هم واکسن شش سالگیش را زد که همون باعث شد شب تب کنه! از 12 شب تا 5صبح داشتیم تب این طفلک را پایین میاوردیم! دستشم تا دو روز درد میکرد اما شکر خدا سنجشش مشکلی نداشت. اما هنوز دفترچه سنجشه تو کیفمه نبردم به مدرسه تحویل بدم!

خواهر شوهر بزرگه هم گلاب به روتون جراحی هموروئید (همون بواسیر خودمون) داشته و اوضاعش خفنگه! فکر کن بدبخت درد داشت اونوقت داداش رجب بهش میگفت چرا از این دردهای بی ناموسی میگیری آدم روش نمیشه به 4 نفر بگه! اینقدر از دستش خندیدیم ... این رمضون ما خیلی باحاله اما طفلک دو سه سالی بود افسرده بود و اوضاع روحی اش جور نبود اما بزنم به تخته خیلی بهتر شده... یک کم لبخندش گشادتر بشه میشه همون رمضون دوست داشتنی خودمون که خیلی دلمون براش تنگ شده بود...

جمعه د26ام خرداد هم همایش فارغ التحصیلان دانشگاهمون بود. من و دوست جونی ام مرجان رفتیم و کمی حال و هوامون عوض شد. البته از ورودی ما کس دیگه ای نیومده بود و خیلی احساس غربت میکردیم اما در کل بد نبود. من که کلا خنگ شدم رفت! خیلی ها را میدیدم قیافه شون آشنا بود اما اسمشون یادم نمیومد! یکی هم که فسفر زیادی صرفش کردم بجای بیتی ، بیاتی یادم اومدکه کلی بهم خندیدن.

مرجان جونم از گرگان اومده بود و دو روز پیشم موند. دختر 2 ماهه اش بنام رستا را هم آورده بود که مثل عروسک بود! اما فکر کنم آخر چشمش زدیم چون تو راه برگشت کلی براش گریه کرده بود... آخه از شما چه پنهان ما بچه آروم ندیدیم برامون خیلی هیجان داشت! طفلی شصتش را میخورد و لالا میکرد! فقط گاهی یک نق با ولوم مینیموم میزد اونم وقتی بود که شصتش را پیدا نمیکرد! البته من براش اسفند دود کردم اما فکر کنم چشم رجب شور بوده!

این همایش باعث شد که با همت مرجان 14 تا از هم دوره ای هامون را پیدا کنیم. ایشالا برای آبانماه که جشن 80امین سال تاسیس دانشگاهمونه ارازل و اوباش همه دور هم جمع باشیم. ظاهرا قراره جشن مفصلی باشه! حالا یک موضوعی هم راجع به هم کلاسیامونه که بعدا براتون میگم. کمی عشقیه الان حسش نیست.

فردا هم آخرین امتحان رجبه و ایشالا قسمتمون باشه خدا بخواد یک کمی از دست این لوس بازیهاش رها بشیم! امتحان ندیده همچین درس میخونه انگار نه انگار دلمون کنج خونه داره میپوسه! قول داده بعد امتحانش ببرتمون بیرون.

راستی تو پارک لاله هم جشنواره سرگرمیه وقت کردین برین . تو تی وی نشون داد باحال بود...