سلام

گاهی بعضیا کارایی میکنن که مجبوری به افشاگری. نمونه اش رجب خان که الان بدجور مغضوبه و من همین الان اینجا افشاگری میکنم که چهره حقیقی اش را بشناسید و آبروش بره! هرچند تف سر بالاست اما شما که غریبه نیستین دوما حقشه.

رجب خیلی بدذاته. همین. روز زن اصلا هیچی کادو به من نداد تازه دلم را هم شکست. از اون بدتر گولم زد رفتم با پول خودم برای مامانش کادو خریدم و هنوز پولم را پس نداده. ماجرا اینجوری شد جمعه شب که مثلا فرداش روز بزرگداشت زن و مادر و این مزخرفات بود، ما با مامانم و خواهرم و همسرش رفتیم بیرون. چون مامانم میخواست شام ما را مهمون کنه. قبلشم قرار شد بریم کمی مرکز خرید و ما برای مامانمون چیزی بخریم و آقایون هم با هزار و اندی منت برای ما. مانی طفلک هم میگفت کارت توت پرداز( خود پرداز منظورش بود) را بده برم برای روزت چیزی بخرم.

رجب گفت تو چی لازم داری؟ منم گفتم گوشواره. اونم گفت برو بچه پررو. یک چیز فوری تر و کم خرجتر بگو. گفتم باشه جهنم ضرر . برام مانتو بخر. (مانتو داشتم اما از پارسال بعد از جریان بارداری بهشون دست نزده بودم جالبه که الان نگاهشون میکردم حالت تهوع بهم دست میداد. به این میگن ویار متاخر!! واقعا که هیچیم به آدمیزاد نرفته. در نتیجه 4 تا مانتو کاملا نو را گذاشتم دم در. اصلا طاقت نداشم بپوشمشون). خلاصه قرار شد مانتو بخریم.

رجب گفت حالا که من دارم زحمت میکشم و برات مانتو میخرم باید به سلیقه خودم باشه. سلیقه اش افتضاحه. مانتو ای که رجب میپسنده یک مانتو بلند ، فوق گشاد، بد مدل و به رنگهای روشنه! اما من مانتو کوتاه و تیره میپسندم حالا قدش زیاد مهم نیست بسته به مده. رجب گفت سه تا آپشن داری. اگه این سه تا را گفتم نخواستی دیگه برات نمیخرم. گفتم باشه. اولین مانتویی که نشونم داد چیزی بود تو مایه های لباس چوپونی! کرم خاکی بسیار گشاد که 4 تا ربیعه توش کله معلق میشد با کوکهای درشت مشکی و آستینهای گشاد و قد تا مچ پا! فقط کم مونده بود یک نی و 2 تا گوسفندهم برام بخره تا تیپم تکمیل بشه!

من هم خندیدم و گفتم بی خیال بابا آبرو داریم تو محل! دیگه همین شد و رجب هم هیچی نپسندید و شام خوردیم و برگشتیم خونه. فرداشم اصلا یادش رفت تبریک بگه! نه اس ام اسی نه زنگی نه هیچی. تا اومد خونه هم یادش نبود اما من خودم را شیرین کردم و گفتم روزمون الهی مبارک باشه! اونم گفت آره... در همین حد. تا دو سه روز هیچ خبری نشد تا اینکه خودم گفتم رجب جونی بیا بریم مانتو بخریم . اونم گفت: نمیخوام بخرم! بعدشم انگار دعاش را گم کرده باشه شروع کرد به حرفهای درشت زدن... اینکه چرا باید هدیه زورکی بخرم و اصلا چه معنی میده اینقدر یکی بگه برام چیزی بخر و ... و درنهایت گفت: دیگه نه برات هدیه میخرم نه اصلا دلم میخواد هیچی برام بخری...

منم در حالیگه گلوله گلوله اشک میریختم گفتم به جهنم. گفتم اگه همه اون عشق و علاقه ای که من برای خریدن هدیه برات صرف میکنم و فکر و زحمت و محبتی که برات هزینه میکنم تا هدیه ای برات بخرم را نمیخوای بهتر... برای منم مهم نیست که ازت هدیه ای نگیرم. فقط بدون تنها فردی که توی دنیا بخاطر خوشحالی و سورپرایز شدن تو تلاش میکرده را از خودت روندی...

واقعا مسخره است نه؟ بهرحال گفته باشم که من دیگه هیچوقت هیچوقت برای رجب هدیه نمیخرم که هیچ یک تبریک هم نمیگم. اصلا راستشو بخواهید این رجب کلا هر وقت خواسته هدیه بده یکجور ماست مالیش کرده. مثلا برای تولدم چون چند روز قبلش رفته بودیم قشم گفت باشه هدیه ات! برای عیدی هم بهم یک کارت هدیه که اداره شون داده بود داد. سالگرد ازدواج هم چون شهادت بود مالیده شد... سالهای قبل هم همچین از خودش مایه نمیگذاشت. مثلا پول میداد یا از اون بدتر چک میداد!! یا ممکن بود من برای خودم چند روز قبلش خریدی کرده باشم میگفت باشه به حساب کادو...

حقیقتش را بخواهید حالم از هرچی مناسبته بهم میخوره. من نمیدونم چند درصد از شما دلخوش بودین اما با چند نفر از نزدیکانم که با من رودربایستی نداشتن صحبت کردم و اونها هم گفتن اغلب تو مناسبتها حالشون گرفته شده. من اصلا توقع کادو گرون ندارم اما توقع دارم برام وقت بزاره حتی یک شاخه گل بخره یا هرچیزی را خودش بگیره بیاره برام. نه اینکه پولش را بده ....

خیلی جالبه بدونید حتی یک مرد هم به خودش زحمت تبریک نداد درعوض تا دلتون بخواد خانمها با ارسال اس ام اس و تلفن و ... دل هم را شاد کردند. روا نیست که چای نبات بشین و به عمو و دایی و شوهر و شوهر آبجی و ... تبریک بگیم. فقط تبریک روز پدر اونم فقط به بابای خودتون. گور بابای پدرشوهر هم کرده. والا...