سلام. سال نو به همه مبارک. چه خبرا؟ خوبین؟ خوشین، سلامتین؟

جونم براتون بگه من و رجب آخرین ساعات سال 90 را در حالی سپری کردیم که بفهمی نفهمی قهر بودیم. سر اینکه رجب میخواست سال تحویل بره خونه مامانش و منم دلم نمیخواست! البته اونقدرها سیاست دارم که مستقیم باهاش نجنگم. برنامه این بود شب 29 ام بریم شام خونه مامانش و سال تحویل هم اونجا باشیم و نهار عید و بعد بریم خونه مامان من. اما اصلا ته دلم به این ماجرا رضا نبود. چون 2 ساله که سال تحویل را با اونها بودین و داشت تبدیل میشد به یک وظیفه. انگار که واجب باشه من برم براشون سفره بندازم و تمام تلاشمو بکنم تا بهشون خوش بگذره. بعد هم مثل یک میزبان خوب از تمام کسانی که برای عید مبارکی میان پذیرایی کنم، نهار بپزم و خیلی هم شاد باشم! بقیه هم برن آرایشگاه و چند مجلس مهمانی و بیان به صرف نهار!

کلا نظرم اینه که لطف مداوم تبدیل به عادت و بعد وظیفه میشه. مردا هم ذوق مرگ اینن که مامان جونشون یک گوشه چشم و نظر عنایتی به زنشون بندازه و سه سال یکبار ازش تعریفکی بکنه ، البته نه توی روش که چه بسا پررو میشه! بلکه جلوی فامیل هفت پشت غریبه. بعد اونها پیراهن عثمانش کنند و همش بکوبند سر زن بدبخت که نمیدونی مامانم چقدر خاطرتو میخواد!

خلاصه نرفتیم. اونقدر لفتش دادم و دور خودم چرخیدم که شد 11 شب و رجب منصرف شد و قهر کرد. من هم با آرامش تام هفت سین چیدم و کلی هم فیلم دیدم و فرداش بعد سال تحویل خیلی شیک و ریلکس ساعت 12 رفتیم خونه شون و هر چند کمی تو قیافه بودن و 8 بار گفتم شام چرا نیومدین و غذا موند و ... اما شرش کنده شد.

البته اگه داره دلتون میسوزه بذارین بگم که باید هدفتون ما باشیم نه ماذرشوهر. چون چنان دهنی ازمون صاف کرد که نپرس. امسال قرار بود ما با خانواده مادریمون بریم شمال. کلی هم برنامه داشتیم اما اونقدر مامان رجب زنگ زد و آه و وای کرد و خودش زد به مریضی و ... که دو روزه برگشتیم. اگع بدونید چه کولی بازی بود! من نمیدونم کی با فشار خون 13 و 14 مرده که این دومیش باشه و کدوم عروسی مجبوره مادرشوهرش را روز 7 عید ببره از این دکتر به اون دکتر! تازه چند جا هم زنگ زدم دکترای آدم وار طبعا نبودن مادرشوهره هم راضی نمیشد کمتر از فوق تخصص بره فشار سنجی! آخرش یکجا رفتیم که دکتره گفت شما توهم بیماری دارین! چند جور آزمایشم داد برای خنک شدن دلش...

تموم نشده که! چند روز خونه ما بودن تا اینکه رمضون داداش رجب پیشنهاد داد بریم با هم مسافرت. از قضا اونها هم حسابی آسفالت شده بودن و قبل از ما صابون خورده بودن. آخه بلا نسبت یک غلطی کرده بودن رفته بودن با فامیلای خانمش لواسون. انگار مجبور باشیم مثل لشگر شسکت خورده 3 روزی رفتیم کاشان و اطرافش. صبح 13 به در هم برگشتیم در حالیکه بابای رجب راضی نبود میخواست 13 اشو بدر کنه و برای بازشدن بختش سبزه گره کنه لابد! مامانه هم میگفت من که اصلا بهم خوش نگذشته مهم اینه که با شماها باشم و دور هم باشیم!

کلا باهاشون بد میگذره. همش یکجورایی میخواد آزار بده آدمو. اشک جاری را هم درآورد و باعث یک جروبحث طوفانی بین من و رجب شد. ولش کن. خیلی آدم بیخودیه. حتی دختراش هم ازش دوری میکنند چه برسه به بقیه . با فمیل اصلا رفت و آمد ندارن و چند سال به چند سال قهرن! گفتم فقط یک شمه ای دستتون بیاد فکر نکنین من ذاتم خرابه! الهی شکر که بچه هاش آدمهای خوبین.

بگذریم که خدا را شکر دنیا محل گذره. براتون سال خوبی آرزو دارم. پر از سلامتی و نشاط و دلخوش. الهی که لبتون خندون وجیبتون پر پول باشه.

بعدا میام براتون از کاشان و ابیانه تعریف میکنم شاید دوست داشتین برین.

پ1: اگه مشکل کامنت گذاشتن تو پرشین بلاگ دارین باید از مرورگر موزیلا فاکس پرو استفاده کنین.