سلام

احساس میکنم مصائب مادری برای من زیاد شده! دلیلش هم مدرسه رفتن شازده است. صبح به صبح برنامه داریم. هر روز که از خواب بیدار میشم با خودم میگم من امروز نباید خودمم را ببازم . من نباید از دست این فسقله بچه حرصی بشم. من نباید بذارم روزم خراب بشه...نباید... اما! از اونجاییکه این وورجک ذهن تیزی داره برای سر هم کردن بامبولهای جدید این منم که بازنده ام!

مشکل ما سر صبح بیدار شدن و آماده کردن مانیه. نه اینکه دیر بخوابه یا کسر خواب داشته باشه اما دوست نداره صبح بلند بشه میخواد هر وقت خواست هرکاری دوست داشت انجام بده. مثلا برای خودش کارتن ببینه یا کله سحر ژله بخوره یا ماکارونی! دوست نداره نظم بگیره. حالا ببینید چه ترفند هایی داره: یکروز میگه هوا تاریکه من نمیرم. یکروز میگه پام بزرگ شده جوراب توش نمیره. یکروز لباسش تنگه . موهاش سیخه . کتابش گم شده. چون تولد نگرفتم مدرسه نمیره. یکروز میگه دارم خواب میبینم کار دارم. میگه من بدون کت و شلوار و کروات نمیرم مدرسه... یکبار میگفت بزار 12 ساعت بخوابم. خلاصه داستان داریم. هر روز یکجور حرص میده.(به قول خودش خرس میده)

حالا فکر میکنید مدرسه اش را دوست نداره. ابدا اینطور نیست نظم را دوست نداره . از خونه که بریم بیرون سرحاله و خوشحال و یکریز تا مدرسه حرف میزنه اما برای آماده شدنش منو جون به سر میکنه...

اون هفته سه شنبه من و رجب و مانی چند روز میریم قشم. احتیاج داریم بریم جایی. دیدیم اونجا هوا خوبه. چند تا از دوستامون هم رفتن خیلی تعریف کردن که حراجهای خوبی الان داره . در همین راستا همه جور تجربه ای مورد تقاضا است. البته با تور نمیریم خودمون الهی به امید تو.