امروز صبح توی ماشین یک سی دی قدیمی پدا کردم... آهنگهای قدیمی و هر کدمشون پر از خاطره که همراهشون سرشار از حس بودن در آن روزها شدم. روزهای خوابگاه، روزهای نامزدی... نمیدونم شاید برای همه اینجوری باشه و من ، اینکه با شنیدن یک آهنگ یا استشمام بوی یک عطر به دنیای خاطره ها پرتاب میشم... دلم میخواد سر یک فرصت حسابی تمام آهنگهای خاطره انگیزم را جمع کنم و بذارم کنار واسه روزهایی شاید تلخ، که بتونم با اونها فرار کنم از حالی که نمی خواهمش...

عدم برنامه در زندگی:

شاید خیلی عادی باشند آدمهایی که نه برای ماه و سال بعد بلکه برای امروز و فرداشون هم برنامه ندارن و باری به هر جهت هستند... و تقریبا برای من برخورد با این افراد زیاده یعنی در همین نزدیکی... شوشوی گرامی و خانواده محترمش!

نمی خوام بگم مثلا من آنقدر برنامه محورم که میدونم ٢٣ مهر سال ٨٩ چکار دارم ولی حداقل یک شمای کلی از سال جدید و ماههای آتی برای خودم دارم. تعطیلات بهمن ماه را که در جریانید؟ باور کنید هنوز هیچ برنامه تایید شده ای نداریم! همیشه هم همینجوری بوده ... می ماند برای آخرین مواقع و ما میمونیم بدون بلیط و تور و حتی گاهی بدون نقدینگی( عابر بانکها را که میشناسین دیگه)... حتی گاهی بدون یک مجله یا فیلم بدرد بخور مجبوریم روزهای کسالت بار را بگذرونیم... خیلی مسخره است!

حالا من هی به شوشو میگم یک فکری بکن ،برنامه ای یا چیزی... میگه اوه حالا زوده! برنامه منو هم قبول نداره. اصولا هرچند پارسال تعطیلات خرداد ماه را چنان سازماندهی کردم که همه لذت بردند و هیچکس خسته نشد و کارها تقسیم شده بود و خرج الکی هم نداشتیم ، بازهم انگار میترسه زمام امور را دست یک زن بدهد!!

خانواده شوهری هم همینند. پارسال سر عروسی خواهر شوشو چنان بی برنامه بودند که همه دم آخر کلافه و عصبی بودند و میخواستند همدیگر را بزنند! من دیگه بدتر حرص هم میخوردم...

البته مناسبت خاصی هم وجود داره... ٢٢ بهمن تولد شوشو گل منه و هدیه اش حتما سفارش داده شده... وقتی دستم رسید عکسشو میذارم.

بگذریم... ٢٩ دیماه تولد مانی پسر ناز منه. البته تولد نداریم ولی با یک کیک و سورپریز به مهد کودکش میرم. تولدش به ماه قمری روز عید غدیره که بهمین مناسبت قبلا همگی مستفیض شدیم و صد االبته مانی خان بیشتر!

باید امروز کیک سفارش بدم و احتمالا شکل ماشین. ٣شنبه با عکسهای تولد منتظرم باشین.