سلام

گم کردن بچه خیلی وحشتناکه این را من با تمام وجودم حس کردم. چند روز پیش بود که مانی گم شد! ساعت 3 بود که من برای حدودا 20 دقیقه خوابم برد. یکدفعه انگار دستی منو بیدار کنه... از خواب پریدم. هر چه دنبال مانی گشتم نبود. این اتاق اون اتاق... حمام ، دستشویی... نبود که نبود. دم در را نگاه کردم دیدم کفشش نیست. ترسیدم. گفتم شاید رفته تو کوچه. اما بچه ای نبود که از این کارها بکنه. رفتم ار پنجره نگاه کردم تو کوچه هم نبود.

نگران شدم. لباس پوشیدم رفتم تو کوچه. اما هیچ کس نبود. تو فروشگاه سر کوچه. فضای سبز کناری... وحشتناک بود. مانی آب شده بود رفته بود تو زمین! دیگه اساسا داشتم دیوانه میشدم. 3-4 تا کوچه های کنار را هم گشتم. دیگه مونده بودم چه خاکی تو سرم بکنم... نگهبان ساختمان مقابل اومد بیرون و وقتی حال منو دید گفت نیم ساعتی هست که حواسش به بیرونه اما مانی یا هیچ بچه ای را تو کوچه ندیده. گفت شاید رفته خونه همسایه ها...

خونه ما 4 واحده که 3 خانواده هستیم. صاحبخونه 2 واحد داره. دیدم بد حرفی نزده. رفتم دم در 2 تا همسایه ها اما کفشش پشت در نبود... رسما داشتم گریه میکردم. باورتون نمیشه اما دستم میلرزید برای باز کردن در آپارتمان. میخواستم برم کیف و موبایلم را بردارم برم یکجایی پی این بچه که ...

خونه ما دو نبشه. از یک طرف به خیابان اصلی و از یک طرف به کوچه. اون طرف که به خیابونه برای جلوگیری از صدای ماشینها درب و شیشه ضد صدا دارن که هیچ صدایی را عبور نمیدن و البته این خاصیت دو طرفه است...

مانی رفته بود تو بالکن و در را هم بسته بود. حالا هرچه من حلقم را درانده بودم صدا بهش نرسیده بود. فقط در یک لحظه سایه اش را پشت شیشه دیدم. انگار دنیا را بهم داده بودند...

در را باز کردم و با شوق و گریه گفتم : مااااانی... گفت سلام مامان چطوری؟ چشمت چی شده؟؟؟

با اینکه به خیر گذشت اما چند روزه این پلک من میپره!

قرار بود بخاطر آمارین جونم عکسهای خونه را براتون بذارم. چند تایی هست. لطفا تو ادامه مطلب مشاهده کنید اگه دوست دارین.

فعلا خداحافظ خودتون و بچه هاتون

پیوست: ببخشید عکسها را دارم دوباره آپلود میکنم ... سوتی شدخجالت


این نمای کلی پذیراییه

 

اینم آشپزخانه

 

اینم اونور اتاق:

اینجا هم نشیمن یا تی وی روم!