سلام عزیزان

چطور به فکرتون میرسید من پیر و زشتم؟؟ چرا آخه ؟ چون اسمم ربیعه است؟ خب اسمه دیگه چکارش کنم شده وبال گردنم دیگه... خوبیش اینه هرجای ایران در دنیای مجازی و واقعی به این اسم برخوردید یاد من میافتید. راستی از تعریف و تمجیدتون ممنون . روحیه گرفتم! چند وقت بود کسی ازم تعریف نکرده بود ای...همچین پکر بودم! به رجب میگم هر چند وقت به چند وقت بیا و یک پاچه خواری مشتی ازم بکنه روحم تازه بشه. هرچند دیشب میگفت ربیعه جان دوستانه بهت بگم کمی چاق شدی!! منم دشمنانه بهش جواب دادم اگه اون چشم کور شده ات را باز کنی و 3 خروار لباس و شال و پالتو را ببینی میفهمی چرا!!! اونم دوستانه گفت حالا از ما گفتن...

قربون دستتون اگه راه دست هست کمی تعریف کنید که روحیه خرابه.

شنبه بابای رجب جراحی داشت. فتقش را عمل کرد. الان حالش خوبه. اما خواستم بیام بگم ...ووووواااااای که چقدر مردها هیز درد هستند و ترسو!!  این بابای رجب که از یک هفته قبل دوره افتاده و رفته برای حلالیت و دیدن بچه هاش! گریه و زاری که بیا و ببین. روزی یک پارچ آب قند هم باید دم دست بود برای رجب و داداشش رمضون!! حالا خانمهای دور و بر هر کدام دست کم 3 بار رفته بودند اتاق عمل با دو روز نقاهت و توقع بالای آقایون... جالبه که خدمتتون بگم کل عمل 35 دقیقه بود!!!! اون هم با بیحسی اپیدورال نه با بیهوشی... فرداش هم فرستادنش خونه اش. حالا از اون روز هی به مامان رجب میگه زنگ بزن بچه هام بیان دورم باشن... حالش خوبه ها !!  خلاصه داستان داریم ما... نمیدونم چجوری شده این نسل رستم اینقدر شجاع و بلاکش شدن!!

یکبار با موچین یک مو از روی دست رجب کندم قیافه اش شد شکل لبو... تا نیم ساعت هم آخ و وای میکرد... اینقدر غر زد که نگو!

میگم افسردگی پاییز راسته یا چاخانه؟ احساس میکنم دچار افسردگیم اما فقط تونستم به این پاییز بدبخت بندش کنم... دلم یک برانگیزش حسابی میخواد. یک حس حرکتی قوی... دارین؟