سلام

زندگی شیر تو شیر دیدین؟ (دارم تلاش میکنم اینجا مودب باشمیول وگرنه منظور همون است که بود). آره این شده زندگی ما! 5شنبه عروسی پسردایی رجب بود. همون آقا صفر معروف را یادتونه؟ که با یک دختری گشت ارشاد گرفته بودشون اما بابای دختره راهش نداد و خیلی راحت فرستادش خونه دایی رجب... آره عروسی همونها بود. ایشالا خوشبخت بشن اما باور کنید من دلم از حالا برای عروس بدبخت کبابه! چون صفر یک بی کله تمام عیاره! آدمی که تو کارناوال عروسی خودش از رفیقش سیگار میگیره جلوی اون همه آدم و شب عروسی اش با عروس دعوا میکنه عاقله؟ تازه جای 7-8 تا تاول روی بازوش بود پرسیدم چی شده؟ گفت اسم دوست دختر سابقم را تتو کرده بودم دیشب پاکش کردم!!!! تازه کفتر هم داره. ظرف 20 دقیقه قبل از شروع پاتختی حیاط خونه مامانش را رسما به گند کشید و رفت!

برگردیم سر زندگی خودمون. جمعه عروسی دختر دایی بود. شنبه پاتختیش. 1 شنبه هم عروسی دختر عمومی مامان بود و امروز هم پاتختی... عید فطر هم عروسی دختر عموم بود... از اون طرف همش فامیل اصرار دارن ما را ببرن مسافرت. از بعد جریان سوزناک گذشته 4 تا مسافرت رفتیم و من دیگه حالم از هرچی جاده است بهم میخوره. رجب منتقل شده به یکی از شهرستانهای اطراف تهران و هر روز3 ساعت تو راه رفت و برگشته. مانی هم قراره پیش دبستانیش را تو مدرسه بگذرونه و ساعت 5/11 تعطیل میشه. این یعنی ساعت کاری من هم باید همون 8-5/11 باشه! چون پاش برسه دفتر، اینجا همه چیز نابود میشه. از طرفی ممکنه بره تو خیابون خدا نکرده...

صاحب خونه ماهمون هم 150 تومان گذاشته رو اجاره و 3 میلیون هم پول پیش را زیاد کرده. وسط دو تا از دندونام یک حفره عمیق باز شده و پلاک روی یکیش هم شکسته و این یعنی دوباره بریم دندانپزشکی ... امروز رفتم برای معاینه دیدم دکتره داره به منشیش میگه اینجا ایرانه پاریس نیست!!!  دیدم اعصاب مصاب نداره پیشنهاد دادم برای یک روز دیگه برم. اما ناچارم برم دیگه... دیدن بچه های دختر خاله هم هنوز نرفتیم چون رجب وقت نمیکنه بیاد و بعد از اون مطلب قبلی تصمیم ندارم دیگه برم چون اعصابم داره فرو میریزه از جدل با رجب...

رفتم از این آمپولهای پیشگیری از بارداری 3 ماهه زدم. دستم که عین چوب خشک شده بود و درد میکرد. یکبار هم گلاب به روتون بالا آوردم دو روز هم دست و پا و صورتم ورم کرده بود. شده بودم بادکنک... چاره ای نداشتم رجب خیلی تو این زمینه ها استعداد نداره اینه که خودم باید به فکر باشم. 

اون رمز که داشتین نگه دارین دم دست میخوام براتون عکس بزارم. دوستای عزیزی که ایمیل دادین شرمنده تونم اولا این مسائل خانوادگیه و ناموسی. نمیتونم به کسی که نمیشناسم اعتماد کنم دوما تنبلم سوما اینقدر رمز دادم فقط غصه مردمو زیاد کردم...

پ1: من دوست دارم آدم سطحی ای باشم. اینکه بفهمی باید رنج بکشی چون میدونی و میفهمی برای من فراتر از تحمله. پس نگید چرا اینقدر شل و وارفته وبلاگ مینویسی و به همه چیز ساده نگاه میکنی... یک دختر عمو دارم چاقه اما برخلاف همه خودش را زجر نمیده. از بچگی چاق بوده و واقعیت را پذیرفته و خوشحاله...میگه دوست دارم چاق باشم. منم دوست دارم سطحی باشم از اول هم همین بودم! گاهی فرو رفتن تو بعضی مسائل بدجوری روی آدم را کم میکنه. من در مواجهه با سیستم حاکم بر جهان هرچه که فیزیکی باشه یا متافیزیکی رویم کم شد و خلاص...فاتحه!!