سلام

از همه ممنون و سپاسگذارم. ایشالا شادی هاتون جبران کنم

دختر خالم یادتون هست سه قلو باردار بود؟ شنبه زایمان کرد. 3 تا بچه داره الان! البته چون زود بدنیا اومدن و الان تو دستگاهند حداقل 10 روزی فرصت سر خاروندن داره. بچه ها هفته 30 ام بدنیا اومدن اما حال عمومی و ذهنی شون خوبه. دو تا دختر و یک پسر. وقتی دیدمشون براتون عکس میزارم حالش را ببیرین. البته که غیر همسان هستند توقع کپی پیست نداشته باشید.

دیشب یک رمان میخوندم اونجا شخصیت زن داستان میگفت بعضی دردها و غمها هستند که برای گفتنشون باید شکسته بشی... و هر کسی قدرت بیان کردنشون را نداره. حتی اگه به زبانت اجازه بروز بدی ذهنت یاری نمیکنه و همه چیز خرابتر میشه... یک مسئله را به فاجعه تبدیل میکنی و هم ناراحتی و دل شکسته هم بازنده! چون طرف مقابلت فکر میکنه نه منطق داری نه ارزش میذاری به حرف اون.

جریان اینجوری بود که من تا قبل از اینکه خودم باردار بشم حداقل هفته ای یکبار میرفتم پیش این دختر خاله ام و کمکش بودم. نه اینکه کاری براش بکنم مثلا اگه غذایی هوس کرده بود یا کار خاصی داشت براش انجام میدادم. تا اینکه خودم مریض شدم و 2 ماهی نرفتم. وقتی خاله زنگ زد که دخترش زایمان کرده و زیاد حالش خوب نیست گفتم میام پیشتون و براش سوپ و کاچی و ... درست کردم و بردم.

چند روز قبل وضع حملش هم زنگ زد برای احوال پرسی. من هفت تیر بودم داشتم مانتو میخریدم. گفت برای منم چند دست لباس بگیر که منم براش مانتو و شلوار و پانچ و ... گرفتم.

دیروز رجب داشت میرفت حوالی خونه دختر خاله گفتم بیا و خوبی کن و ما را هم ببر. نمی دونم چی شد که یکدفعه رجب خرس خاله شد و گفت برای چی همش میری اونجا؟ چه خبر شده که خودت را میندازی جلوی دست و پا و ...

این همون حرفی بود که گفتنش نیاز به ویران کردن داشت... رجب جان! کمک به دختر خاله نیاز او نبود نیاز من بود! من باید برم و اونقدر کمکش کنم تا همه زخمهای تنهایی خودم التیام پیدا کنه. درد اینکه کسی نیست برات دلش بسوزه و ناراحتت باشه. بپرسه چی میخوری؟ چکار میکنی؟ کاری هست برات انجام بدم... حتی به حرف حتی به تعارف...

شکافتن غصه ها جرات میخواد و جسارت. من نه جراتش را دارم نه اشک ریزان بی پدر گذاشته حرف بزنم!

پست بعدی جریان از دست دادن بچه را براتون میگم اما رمزی. اما از الان بگم خانمهای باردار و مرض قلبی نخونن...