سلام

من دیگه با خودم عهد کردم وقتی خیلی خوابم میاد هیچ برنامه تلویزیونی را نگاه نکنم! چرا؟ چون میچسبه به مغزم و دیگه ول کن ماجرا هم نیست که نیست. نمونه اش همین پریشب ساعت یک درحالیکه داشتم از خواب میمردم به قول رجب خواب مرگ بودم یکهو رجب زد یک کانالی که داشت فیلم حیوونی میداد. از این حیاط وحش و اینها. در باره یک موجود چندشی بنام پلاتی پوس. کمی شبیه سگ آبی با منقار اردک! اندازه یک گربه. که چشمتون روز بد نبینه که کانهو دلر مغز منو سوراخ کرد!

خواب میدیدم تو یک جای شلوغ و درهم که پر از میز و صندلی و اینهاست با یک عده دست و پاچلفتی دنبال یک پلاتی پوس فراری میگردیم. حالا اینجاش هیچی. این جستجوی ما 4 ساعت ادامه داشت و این مارمولک، عجیب فرز بود. اونقدر که من هی میگرفتمش اون هی فرار میکرد. دوباره از اول... نصفه های شب چند بار بیدار شدم و خودم نصیحت کردم که بی خیالش بشم. بذارم بره این موجود سر زندگیش که حالیم نشد. چند بار هم با خودم دست به یقه شدم اما بازم ول کن نبودم که !! هی می این پلاتی پوس را میگرفتیم هی در میرفت....

فکر کن با این حال خراب و اعصاب داغون بیدار بشی بری پی خونه تکونی. بعد یک موجودی بنام رجب با بچه اش بیان و هی حرص بدن! هی حرص بدن!

دیدین این بچه خرده ها، یک مهمونی ای عروسی ای چیزی میشه مادر بدبخت کار داره، این بچه میافته دنبالش و هی نق میزنه، دامنش را میکشه، گریه و زاری میکنه و ...؟ اگه شما ندیدین ما داشتیم!

همین رجب! میبینه من چقدر کار دارم حالا هی بازی درمیاره. ده بار چایی خواسته تخمه خواسته لواشک هوس کرده. دلش برای ننه اش تنگ شده. حمومش دیر شده و ... . دیگه آخر سر بهش میگم بچه چرا اینقدر بهونه میگیری؟ دردت چیه؟ میگه دلم برات تنگ شده!!!!!!! تو ما را ول کردی رفتی تو اتاق ما حوصله مون سر رفته...

شما جای من بودین چکار میکردین؟ کمک که نمیکنه. دست به سیاه و سفید هم نمیزنه. بچه هم نگه نمیداره غر هم میزنه...

تنها راهش این بود که من جفتشون را از خونه بیرون کردم گفتم برین 5-6 ساعت دیگه بیایین...

نصف خونه را تکوندم اما نمیدونم چرا هنوز 70-80 درصدش مونده! اما مدیونید اگه فکر کنید زیر کار در میرم. امروز با عزمی راسخ سر ساعت 8 با یک دست چلاق و کمر دولا سرکارم حاضرم و در خدمت...

فعلا خداحافظ