سلام

جونم براتون بگه که شوهر خواهر رجب که در اصل پسر عموشون هم هست انگار اینجا را یافته! سلام علیکم آقا ایرج... یالا... چه عجب اینورا...

اما واضح نگفت هی کنایه زد و راجع به امنیت و اینها حرف زد و گفت چه کار لوسیه و ... ماهم هی با کله تصدیق کردیم و خودمان را انداختیم به کوچه علی چپ! بیخیال. تا جاییکه یادمه حرف نامربوطی راجع بهش ننوشتم بقیش هم به من چه؟

------------------------------------

ما کماکان در خدمت مادر و پدر رجب هستیم. ضمن اینکه خدا میدونه چقدر کار دارم. آخر هفته دو تا عروسی داریم . عروسی دختر خاله 5شنبه و عقد دخترعمو جمعه... همه اینها درحالیکه باید برم مو رنگ کنم. شرکت باید برم. برای بچه لباس بخرم و ... حالا خونه تکونی و اینها سرم را بخورد... اما دیشب مثل این چای نباتها مادر رجب را بردم خرید لباس. از شلوغی و اینها گذشته چقدر هم سرد شده بود!!! الان دماغم آویزونه... مانی هم کمی انگار سرما خورده...

---------------------------------

الان دچار بیحرفی شدم برمیگردم دوباره...