سلام

اشتباه نیومدین. درسته بابا. از اونجاییکه بنده تجربه وبلاگ داری و اینها نداشتم و صاف و پوست کنده اسم لکنته خودم را گذاشتم سر در این وبلاگ و از اونجاییکه همه شرکتها آنلاین شدن و کارمندها بیکار و شوور خواهر شوهر ما، ما را اینجا یافتند در نتیجه برای اینکه بعدها کسی ما را ردیابی نکند اسم وبلاگمان را تغییر دادیم!

خدایی اگه روزی روزگاری به جایی رسیدین که تونستین مردم را حالگیری کنید و نکردین آدم خوبی هستین! چه معنی داره آدم وقتی میدونه ربیعه یک پنجشنبه بعدازظهر را فقط مال خودش داره که بخوابه ساعت 4 میری خونه اش؟ اونوقت توقع هم داری این ربیعه گیس بریده مثل وروه جادو برات حرف بزنه و شیرین زبونی کنه!!!

جریان اینه که 5شنبه که روز مهندسی بود و من از همینجا به مهندسان مملکت تبریک میگم، رجب جایی دعوت بود. ما هم رفتیم خونه و نهار سر هم کردیم و خوابیدیم... بعد 20 دقیقه دیدیم از عالم هپروت صداهایی داره میاد!!!! نگو صدای موبایل همزمان با صدای در آپارتمانه. مادر و پدر رجب اومده بودند. زنگ زده بودند که من نشنیدم اونها هم زنگ همسایه را زده بودند و در پایین را براشون باز کرده بود اومده بودند پشت در. یکیشان هی زنگ میزد اون یکی هی با موبایل تماس میگرفت...

اگه آیکونی پیدا میشد که قیافه ام را نشون بده حتما میذاشتم براتون!

این چه انصافیه آخه؟ مادر من تو که 3-4 روز هستی حالا میذاشتی نیم ساعت دیرتر میمودی بتونیم روحمان را درست و حسابی تو کالبدمان جا کنیم! باور کنید دم در رفتم روحم برنگشته بود از عالم خواب. نشسته بود روی کله ام و داشت نوحه میخوند!!

شبش هم از ساعت 11 تا 12 ، 4 عدد پیامک اومد که همه خواهر شوهرها و جاری گفتن میان... دیگه ساعت 8 بلند شدم به پخت و پز و ...

دیشب یکدفعه ساعت 5/11 در حالیکه من داشتم حرفم را مزه مزه میکردم که شب بخیر بگم رجی ویرش گرفت بره ماشین مامانش را گاز بزنه... میخواستم رسما خفه اش کنم. اما دیگه جون تو تنم نبود. حالا گذاشتم امروز برم بکشمش...

باشه... همه تون گفتین نخر. منم نمیخرم اون یخچال گلمنگلی را....