با سلام

همانا این ماه ماه من است. هر کس در آن مرا بیازارد خود را آزرده است و خدای را. چونانکه من از جانب خویش حال وی بستانم و احوالش اندر قرابه کنم و خدای را خوش نیاید از این کردار...

-------------------------------------

دور از جونتون چند روزی این ربیعه بینوا در بستر بیماری بود. آنفولانزا گرفته بودم از نوع شدید. چنان استخوان دردی داشتم که انگار دارم عمل 40 ساله ترک میکنم! تب و لرز و اینها هم بود. اما انصافا رجب اینبار از این آزمایش الهی سرفراز بیرون اومد. برام شلغم و سوپ درست کرد و یک چشمش به ساعت بود که به من دارو بده!! اونقدری که با اون حال نزار ستارگان عشقولانه از چش و چار ما فوران میزد و به سویش پر میکشید. حالا چی شده بود خدا عالم است. اما از اونجاییکه کلا به من نیومده استراحت و اینها! بعد دوروز چشم باز کردم دیدم ای وای... از این سر کابینت تا اون سرش شده ظرف نشسته! به ارتفاع سه طبقه. تمام خونه پر از خرده کاغذ و مداد رنگی و لباسهای مانیه. بالای سرم حداقل یک دست لیوان و دو جام پارچ خودنمایی میکرد...

این وسط تنها موضوع دل انگیز این بود که چون خیلی سردم بود پتوی رجب را مصادره کرده بودم و همش بوش زیر دماغم بود...

----------------------------------------------

پسر دوست عزیزم صحرا هم اون هفته ای به دنیا اومد. تولدش مبارک. سامان عزیزم برات آرزوی بهترین و شاد ترین لحظات در یک زندگی پربار دارم.

همینطور تولد دوست گلم همدم جان را از همینجا بهش تبریک میگم و براش بهترین آرزوها را دارم.

جمعه هم تولد رجبه. هنوز هیچ فکری نکردم. اما از شانسش اونقدر سرمون شلوغه اونروز که بیا و ببین. تولد پسر دوستم دعوتیم. صبحش هم به کورس اسبدوانی حوالی ورامین که من هم دعوتم. همینطور پنجشنبه به مراسم سالگرد انقلاب در اداره محترم رجب که باید جالب باشه. خونه مامانش هم اگه نریم سر نداریم! دوست رجب هم داره ما را می کشه باهاش بریم یک سفر قشم که فعلا پولش نیست چون اون ویلاهه که عکسش را دیدین تقریبا تمامه و یک جهاز حسابی باید بخریم ببریم اونجا!! از فرش و مبل گرفته تا قاشق و چنگال. اینه که فعلا سیاست ریاضت اقتصادی حاکمه!

مطلب زیاده میام براتون تعریف میکنم.

------------------------------------------

پ: می دونین لاتاری چیه؟ لاتاری یعنی شانسی بازی! خواهر رجب تو لاتاری اقامت آمریکا ثبت نام کرده و برنده شده!!!! دیگه الان اینقدر خوشحالند که نمیدونید. چند سال بود داشتند مقدمات مهاجرت به استرالیا را فراهم میکردند. تقریبا کارشون ردیف بود و میخواستند بعد عید برن اونور آب اما این موضوع مثل یک مژده غیرمنتظره شادشون کرد. امروز میرن ترکیه تا برن برای مصاحبه سفارت آمریکا.

البته مادرشوهر و پدرشوهر و برادرشوهرش هم برای سفر به خرج جیب مبارک خودشون دارن همراهیشون میکنند که شده داغ دل مامان رجب! تا حالا حداقل 10 بار به من گفته ببین چه پسریه هیجا بدون مادر و پدرش نمیره... دلش نمیاد بدون اونها بره سفر...خوشی فقط با خانواده ارزشمنده... و ...

ما که زبانمان در قفا چسبیده اما یکی نیست بگه مادر من! این سفر برای اینه که کارشون را درست کنند کلا از دست ننه بابای خودش و زنش در بروند ، بروند جاییکه عرب هم نی ننداخت!!!! ما هم قسمت بشه برویم آنور آب فقط برای تفریح و اینها مغز خر نخورده ایم آیینه دق وبال گردنمان کنیم! کما اینکه معمولا سفرهایمان را قایمکی میرویم!!!!