سلام

مردها هر چی دلشون بخواد بگن، واقعا آدم وقتی غمگینه وقتی دست و دلش به زندگی نمیره ، اعصاب مصاب دربست تعطیله فقط خرید کردن میتونه آدم را سرحال بیاره. این نظر منه! حالا میخواد یک تکه جواهر باشه یا دو کیلو سیب زمینی و یک کیلو پیاز! همینکه مالک یک چیز جدید بشی باعث آرامش ذهنت میشه. اصلا احساس زرنگ بودن و کاردان بودن بهت دست میده چون رفتی یک تکه کاغذ چرک و چروک را که بوی خاصی داره دادی و یک چیز بدرد بخور خریدی. چیزی که میتونه احتیاج وجودت را به نحوی تامین کنه. همه اینها را گفتم که بدونی من بدجور حس خرید دارم پس غمیگینم . و موضوع اینجاست که اون کاغذ کذایی که چشم همه دنبالشه جور نمیشه من برم چیزی بخرم. تازه با کمال شادمانی دیدم 270 تومان تو کارتمه که گذاشته بودم برای روز مبادا و حالا پیداش کردم. تازه از مامانم هم 500 چوق قرض کردم که میدونم به این زودی ها چشمش دنبال پس گرفتنش نیست. اما همش احساس میکنم دارم به سرعت به سمت فقر و بدبختی میرم!

به رجب گفتم : فکر میکنی اگر اوضاع خراب بشه و همه چیز گرون و گرونتر بشه وضع ما چی میشه؟ میگه هیچی کمی بالا یا پایین اما قرار نیست زیر و رو بشیم. اما من همش دلم میجوشه و میترسم. دلم میخواد برم جایی چند تا سکه خاک کنم برای روز مبادا...

ولش کن! از همه بدتر اینکه داداش رجب ، از جمعه بیمارستان بستریه. خونش غلیظ شده و باید تحت نظر باشه. تازه پریروز یک سکته نصفه و نیمه مغزی هم کرده. دلیل غلظت خون چیه؟ فکر کن اونقدر خونش غلیظ شده که چهار بار ازش خون گرفتن برای آزمایش اما هنوز نرسیده به آزمایشگاه لخته شده بوده!

البته خیلی استرس داره. همش داره حرص و جوش میخوره.  مانی میگفت عمو همش خودش را خرس میده!! دکترش اومد از مامان رجب پرسید شما تو خانواده تون سابقه همچین بیماری ای ندارین؟ شاید مشکل ژنتیک باشه. مامانش گفت نه ما که هیچ مشکلی تو خانواده مون نداریم شاید خانواده زنش مشکل دارن!!!

باور کنید عین همین کلمات. من که داشتم از خنده منفجر میشدم. رجب هم میگفت آفرین مامان خوب گفتی وقت مناسبی بود برای حالگیری! ولی عجیب بود. مامانش انگار روز آخر دنیا باشه اینقدر زن بدبخت برادر شوهر را آزار داد که نگو! اولش که میگفت تقصیر شماست حرصش دادین. بعد میگفت کم رسیدی به بچم بعد گفت تو حالت خوبه؟ انگار خیلی قوی هستی! من که دارم میمیرم طاقت ندارم. تو باز خوب سر پا موندی!

جاری بدبخت هم میگفت نه دارم از درون می ترکم اما چاره ای نیست باید یکی باشه کمکش کنه. بعد دوباره گفت: آره تو باید کمکش کنی چون بچم حساسه اگه تو عیب و علتی داشته باشی برات خیالی نیست اما پسر من نمی تونه تحمل کنه!! بعد به لباسش گیر داد که چرا پاشنه بلند پوشیده چرا موبایلش خیلی زنگ میخوره چرا در گنجه بازه چرا دم سگ درازه...دست آخر هم گفت از شانس منه... بچم افتاده رو تخت بیمارستان کسی نیست به دادش برسه! آخه جاری بدبخت میخواست بره یک سر خونه چون سه روز بود بچه هاش را ندیده بود و باید لباس عوض میکرد و ...

آخرهاش من نموندم. رفتم جایی خودم را سرگرم کردم وگرنه میزدم ننه شوورم را لت و پارش میکردم و مجبور بودم این پست را از زندان براتون ارسال کنم.

الان البته بهتره و قراره پنجشنبه مرخصش کنن بره خونه. احتمالا من اینجا یک از خودگذشتگی ای بکنم و نذار ننه بابای رجب بمونن اونجا ور دل مریض و جاری! میارمشون خونه تا خون به پا نشه و شعبون بدبخت (داداش رجب دیگه) و زنش یک بادی بخوره کله شان... خدای ما هم بزرگه!