سلام صبح بخیر

مامان و بابام و عمه ام سه شنبه از سوریه برگشتند. گفتم آخه کی با خواهرشوهرش میره مسافرت، همینکه از سالن فرودگاه اومدن بیرون ما فهمیدیم که هوا پسه! عمه ام اونجا کمی سرماخورده بود و زده بود به نق و نوق و خلاصه گیر داده بود به مامان. مامانم هم به قول خودش دیگه پیر شده و از کسی حساب نمیبره ، جواب عمه خانم را داده بود. در نتیجه اوضاع قمر در عقرب بود و دل هر دو پر خون! علی القاعده دیگه نباید هیچکدام از طرفین مایل به همراهی در سفرهای آتی باشند اما آدمیزاد زود یادش میره.

گفتم براتون که ما فامیل گسترده ای داریم. تا پارسال هم رسم بود هرکه میره جایی برای هر نفر سوغات بیاره. این میشد چیزی حدود 100 جزء سوغاتی! که حالا خریدنش یک طرف کشوندنش و عواقب کم و کسرش هم یک طرف. اینجوریا بود که پارسال مادربزرگم همه را قسم داد که سوغاتی بازی و کادو بازی تعطیل الا در حج واجب. در نتیجه اوضاع به نحو خوشایندی به نفع ما تغییر کرد و هرچی که میخواستند بخرند را برای ما یعنی بچه هاشون خریده بودن.

سوغاتی ما اینها بود: برای رجب کاپشن خیلی خوشکل که از شانس خوبش اتفاقا اندازه اش هم بود. با یک تیشرت و شلوار خونه. برای مانی یک لباس بافت و یک شلوار لی و یک دمپایی و حباب ساز . برای منم یک کاپشن شلوار مجلسی که بابا از لبنان خریده بود. یک سارافون بافت خوشکل. یک لباس مجلسی. نیم بوت قهوه ای. رومیزی کاردست که سفارش کرده بودم برام بیارن. گن . یک لباس کلاهدار و شلوارش هم برای تولدم که مخمل قرمزه. لوازم آرایش . کرم حلزون 3 عدد چون دوره اش سه تاییه و کریستال مو... حال کردین؟ دقیقا یک چمدان پر...

فردا عکساشون را براتون میذارم.

دیروز هم زدم تو کار خرید و چشم بازار را در آوردم . یک کفش خریدم با یک مانتو و شلوار و یک مانتو تکی. عکس اینها را هم فردا براتوم میذارم.

یک توضیح : من نگفتم میخوام رمزی بنویسم گفتم پستهای قبل را رمزی کردم. اگر کسی خواست آرشیو را بخوونه بگه بهش رمز بدم