سلام

ممنون از تک تک شما که اومدین و تولدم را تبریک گفتین . خیلی برام ارزشمند بود و متشکرم. دیروز کلی نوشتم اما پاک شد! نمیدونم چه مرگش بود؟ انگار ثبت موقتش زنگ زده بود!! در نتیجه درد و خفقان منو فرا گرفت و لج کردم و دیگه ننوشتم!

الان با عرض شرمندگی تیتر مطالب دیروز را میگم.

- من بردم! من با هزار بدجنسی و شعر سازی و اینها که مثلن برای روز میلادم نمیخواد بری یک ویلای ارزون بخری و ... رجب دلش سوخت و گفت باشه بگو چی برات بخرم؟ منم گفتم مزدا 3. اونهم گفت برو کشکت را بساب! بعد گفتم ولش کن بیا یک هدیه خاطره انگیز بده مثلن بریم دبی. که گفت الان اصلم موقعیتش نیست. بعد گفت تا 3 میشمارم نگفتی کادو مالیده است! منم اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم: پالتو. راستش لازمم هم نبود یعنی با این هوا فکرش هم باعث میشه گرمم بشه اما پروندم دیگه. در نتیجه دیشب رفتیم چندجا اما موفقیتی حاصل نشد. اما من پولش را گرفتم و بعدا میخرم و قول میدم بازم دبه کنم...نیشخند

- مامان و بابام و عمه ام رفتن سوریه ( آخه کی با خواهر شوهرش میره مسافرت؟؟!!) فردا برمیگردن. اینه که توفیق اجباری حاصل شده برای خدمت به خلق. درحد باور نکردنی ای مهمون میاد. ما فقط فامیل نزدیک یعنی درجه 1 و 2 میشن حدود 100 نفر به اینها دوستان بابا و هم جلسه ای های مامان هم اضافه کنید. ضمن اینکه کلی فامیل دورتر هم مثل خانواده رجب و خانواده شوهر خواهرها و زن داداش و ... علاوه میشند. ایجوریاس که حداقل تا آخر هفته گرفتاریم. فامیل رجب اینها خوبن. سرو ته کلا با تمام درجه ها 30-40 نفرن. چون عمه و خاله که ندارن. مامانش با دو تا دائی هاش رابطه نداره اون دایی آخری هم تازه دوماده هنوز فرصت قطع رابطه فراهم نشده. یک عمو و چند تا بچه هم این وسطها هستند و خلاص...

هنوزم هیچی برای کادویی نخریدیم. فکرمون قد نمیده خب. همه چیز دارن. آخرین ایده تابلو فرش بوده که قراره با خواهرام شریکی بخریم.

من فعلن برم. دوباره میام مفصل مینویسم.

دوتا نکته: پوران جون (وبلاگ زن بابای امروزی )تو بیمارستانه. براش دعا کنید. دوم هم به دلایلی پستهای قبلی را رمز دار میکنم